تبليغاتX
...::: شبهای مهتابی :::...
...::: شبهای مهتابی :::...
اول قـــدم عــشــق سـرانداختــن است ...... جان باختن است و با بلا ساختن است
......::::: سلامی وخداحافظی ::::.....
تو را من چشم در راهم....

اره منتظرتم و دلتنگ...

کوله بارمو بستم وراهی سفرم...

اما بدون همسفر....دستاتو بهم بده و باهام راهی شو...

بیا وتنهام نذارآخه  من به بودنت نیاز دارم ...

بهم نفس بده وامید بودن ونوشتن..

من خونمو عوض کردم اما هنوزم همون مهتابم..

با همون دلتنگی ها و دلواپسی ها و دلخوشی ها...

تنهام نذار وبهم سر بزن..

منتظرتم ...

من تو دل ماه شب ۱۴ خونه کردم....

رفتم که بتابم....رفتم که بگم هیچ ابری نمی تونه جلوی بودنمو بگیره...با بودنت اینو به بقیه هم ثابت کن...

من هرجا که باشم بازم منتظرتم ...

 ماه شب چهارده خونه دوم من و میعادگاه من و تو...

تنهام نذار....

م ن ت ظ ر ت م ....

2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 23:57  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

معشوق مهتاب می نویسد ...
با سلام و تشکر از دوستان عزیزی که تا به حال ما رو همراهی کردن ، ملکه شب های مهتابی یکی دو هفته اي نیست که به روز كنه ، اين پست رو فقط جهت اطلاع دوستان خوبمون زدم كه ما رو هميشه شرمنده كردن ، انشاله در يكي دو هفته آينده به روز مي كنيم ...

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 23:52  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........:::::: زنجیر ::::::.......
 
من قول خودم را به تو و تو قول خودت را به من داده بودي
بدون هيچ دلواپسي ...
و لي سرنوشت مهر برگشتي به نامه سر به مهر سرنوشتمان زد و تقدير
عشقمان
 را به گروگان گرفت
 
*************************************
الان فهميدم چرا زنجير عشق تو محكمترين زنجير دنياست..
اي كاش تمام كودكيهايم بازي ديگري را بجاي عمو زنجير باف بازي انتخاب ميكردم ..
آن عموي خيالي آن روزها امروز خودش را جوري نشانم داد كه فكرش را هم نميكردم..
با خود گفتم اي كاش نه من ميگفتم و نه او ميبافت زنجير بلند و رها نشدني عشق تو را...
ديدم هيچ وقت با صداي هيچ پرندهاي حتي هيچ چيز برايم نمي آورد...
نگو رفته بود ترا بياورد..
يادم باشد هر كودكي را در حال بچگي كردنش ديدم بگويم به همه بگويد ترا بخدا هيچ كس عمو زنجير باف بازي نكنديا لااقل كسي عمو نشود...
و اگر شد در جواب زنجير مرا بافتي هيچ كسي (حتي دشمنش)
 بله نگويد...
چون مثل من ميشود...
صاحب بلندترين زنجير دنيا........
2 نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 4:10  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........::::::: دودی :::::::............
 
بعضی ها وقتی دلشون ميشکنه به فکر دلشونن نه بعضیها

بعضيهام وقتی دلشون ميشکنه به فکر بعضی هان نه دلشون
 
*********************************
گاهی وقت ها
دل تنگی هم چنان ادامه پيدا می کند
تا آن دورها
تا آخر آسمان ، جايی نزديکی های زمين
کافيست سيگاری آتش بزنی
ليوان سفالی داغ را در دست بگيری و
پاهايت را آن سوی پنجره تاب دهی
فارغ از نگاه مردک همسايه .
و آرام آرام
پوست صورتت را رها کنی به دست سرمای ابدی .
دل تنگيت انگار
هزار ساله ست
رويت را بيهوده برمگردان
نه دستانی از پشت سر ، روی چشمانت حلقه خواهد زد
نه هُرم داغ نَفَسی روی پوست گردنت خواهد نشست
و نه بوی آشنايی به وسوسه ، از پنجره جدايت خواهد کرد .
بيهودگی
تا آن سوی ديوار بلند همسايه موج می زند
و اميد
تنها هم عمر يک سيگار است .
 
2 نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 23:59  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........::.::::::: میترسم :::::::::..........

 

دیگه نایی برای دوست داشتن برام نمونده..گاهی وقتا حس میکنم نفسهای اخرو می کشم و گاهی باشتاب پیش میرم وگاهی به شدت در جا میزنم.....

تموم  چیزایی که یه زمانی  برام  عشق بودن  یادته؟ 

تموم اون چیزای رنگی و قشنگ  توی تنگ بلوری نگات سرمست شنا ميکردن و تو ....توی یکی از همون روزای سیاه و سفید با هم بودنمون  خواسته يا نا خواسته تنگ بلوری نگاتو را به زمين زدی و شیکوندی.. اون لحظه چقدر برام غریبه بودی .......یادته؟  
 تو رفتی...من موندم . یه عشق شکسته  بزرگ وسربه زيرو سخت...

چیزی که عوض شد رویاهای من بودو  نگاه های تو و دنیای من و احساس تو...

 احساسم احساسی بود  ناب و پاک ولی چیزی که پیوند نخوردنی بود  جادوی  طلسم نگات بود.. 

 اره جادوگر چیره دست سرزمین نفرین شده قلبم...
هنوز هم هر چند وقتی  قطره های باقیمونده  احساسم .خاطره های اون تنگ بلور دلتنگی ها مونو  ...  اون مهربونیای گا ه وبیگاهتو ...اون تب کردنهای عاشقونمو....
 یادم میندازه..


اما نه...من ديگه مرد ميدون نيستم .. اره میترسم....همه که میدونن تو هم بدون...میترسم.....دستام نگام و قلبم  در حال فرار و گریزن.. ...از تو ..اما تو نميدونی ..میبینی..همه چی شده تو..تو..تو........

ولی من با دردشون انس گرفتم . حالا اونا جزئی از منن...از خود خودم..درست مثل تو..که همیشه بی منی ولی من که با توام...اره شدی پاره ای وجودم..
میدونم که  نميدونی و نمی فهمی ترس من از تو نيست همه واهمم همه فرارم همه دلتنگیام از دست خودمه...اره اسمشو بزار فرار من از من..این بهترین توصیفه..

اونم فرار بی حاصل که فقط خستم میکنه

اخه تا اخر دنیام که بدوم و فرار کنم  از تو که نمی تونمجدا بشم..درسته که من از تو نیستم ولی تو از منی.....

اخه من زود زود دلم برات تنگ میشه میدونستی؟؟ این میشه همون  گريز نا گزير از تو
اره می ترسم که تمام اين عشق... اين صداقت ..اين محبت ..دروغی بيشر نباش ولی نه دروغ نیست ..فرشته ها که دروغ نمیگن ..شایدم حقيقتیه که عمرش کمه و زیاد طول نمیکشه که  دستهای مهربونتو باد بی چشم و  روی روزگار با خودش ببره... 

میترسم..اعتماد سبز چشمات یهو خالی شه.. و بارون چشمهام هیچوقت بند نياد.
داد ميزنم.. گريه می کنم ...طردت می کنم تا بری و من هر چه زودتر از روياهايی به زيبايی مرگ خلاصی پیدا کنم..
ولی بدون تو دلم هم که شده میگم که  اين انتظار برام سخته ..خیلی سخت.....

من ميدونم و باور دارم که دنيای کوچک ما تحمل اين عشق رو نداره و میترسم  از اون  لحظه سياه ... حس میکنم می خوای بری...اره  می خوام بری و بذاری تا ابد عاشقونه و تنها پرستشت کنم .
می خواهم عشقت تو دلم جاويد بمونه تا تو نگاه خودم..تو وجود خودم..تو جدال با سرنوشتم شکایتمونو فقط به خدا ببرم...

می خوام بروم و تو و عشقت رو با خود ببرم.... قبل از اینکه  گذر  زمان تورو  از من بگيره و

 جبر زمانه

 عشقت رو.

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 3:11  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

.....:::: نعمتی به نام ×دوستت دارم × ::::::........

 

معشوق مهتاب مینویسد ...

در قصه ای قدیمی حکایت میکنند که و قتی روزی روزگاری در سرزمینی دور ، مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند ، خداوند تصمیم گرفت تا تنبیهی سخت بر آنها مقرر فرماید ، تنبیهی سختتر از آتش و سیل و زلزله و قحطی و بیماری ، تنبیهی که نسل ها را سوزنده تر از آتش بسوزاند ، با آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود.
پس خداوند ۲ کلمهء «دوستت دارم» را از ذهن و قلب مردم پاک کرد ، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده نه گفته و نه احساس کرده باشند.

ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود ، اما بلا کم کم رخ نمود ، زمانی که مادری میخواست ، عشق بی غش تقدبم فرزند کند ،هنگامی که ۲ دلداده میخواستند ، کلام آخر را بگویند ، و خود را به یکباره به دیگری واگذارند ، آنگاه که انسانها ، دو برادر ، دو همسایه ، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس میکردند و میخواستند که آنرا نثار دیگری کنند ، زبانه بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همهء این نیازها بود ، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمیشد . و بعد ...
کم کم سینه ها سرد شد ، روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگزین شد . دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت . آدمها در خود فشردند و در تنهایی بی وقفه از خود پریسدند :
«چه شد که ما به اینجا رسیدیم ؟ کدام نعمت از مبان ما رخت بر بست ؟ و اندوه امانشان را برید. »
خداوند دلش بر این قوم ، که مفلوک تر از همهء اقوام جهان شده بود ، سوخت و کلامات «دوستت دارم» را به ذهن و قلب آنها باز گرداند .

خدا رو شکر که ما هنوز می تونیم به هم  بگییم «دوستت دارم».

 << پس از هم دریغش نکنیم >>

                                            

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 23:0  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

..........:::::: عزیزم دوستت دارم :::::::............

 

نمي دانم نمازم را كدامين قبله بگذارم...

و دست پرنيازم را به دستان كه بسپارم..

گمانم كنج تنهايي همه تقدير من بوده..

خدايا ...يك تشكر هم به درگاهت بدهكارم...

به مثل آسمان پاكي خداي مهرباني ها...

مرا درياب خوبه من, كه از تو سرشارم...

مرا نگذار بيهوده اسير آرزو مانم...

اگر دنياي رويايم سراسر زيرو رو گردد..

.فقط يك حرف ميماند ,

 عزيزم

دوستت دارم...

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 23:39  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

......::::: عزیز دل :::::...........
 
عزيز دل ،
قبل از سفر بی بازگشتت .
قبل از گم شدنت پشت هزاران هزار حصار ،
پشت هزاران ورق خاطره ،
و پشت هزاران روز ديوانگی
لطفی در حق من کن
باشه؟
...
به من ياد بده به سنگ و ستاره ،
به موج و پارو ،
و به ماه تنهای پر غرور شبهايم
چگونه نگاه کنم تا ياد تو نيفتم؟
...
به من ياد بده چگونه هر زيبايی ،
هر خوبی
و هر لطافت را
با سنگ ترازوی لطافت ، زيبايی و خوبی تو وزن نکنم؟
...
يادم می دهی؟
...
راستی ...
اگر خواستی برگردی
من حدود ساعت گريه و گيتار خانه هستم ...
اگر ديرتر آمدی و پشت در ماندی ،
بوسه ای بر قفلها بزن
همه  درها باز خواهند شد ...
 
 
 
2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 22:20  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........:: من ::......

من گمان ميكردم دوستي همچون سروي سرسبز
چهار فصلش همه آراستگيست
من چه ميدانستم هيبت باد زمستانيست
من چه ميدانستم غنچه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه ميدانستم دلها همه از آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند...

**************************************

من يعنی يک دريا بی کسی، من يعنی يک آسمان دلتنگی، من يعنی يک بيابان تشنگی، من يعنی يک گورستان آرزو، يعنی يک دنيا غم، من يعنی يک قفس پرواز، من يعنی يک احساس ناپخته و خام.
شکايت از چه کنم که با دست خود خون بر دل بيمار خود کرده ام.

حکايت ازچه کنم که خود شاهد اين حکايتم. از زمانی که روح خويش را قربانی تو کردم، از زمانی که من فنای تو شد، بر سنگ نوشته زندگيم مهر غم زده شد. در خيال بتی زيبا، بی نقص و کامل از تو ساختم و در عمل به خطا خدايی کرده و به آن جان بخشيدم.

 ابتدا قلب خود را به تو هديه کردم، سپس خداييم را و دست‌ آخر خود به پايت افتادم. همه چيزدر راه تو نهادم. در تو فنا شدم. تو رفتی. تو رفتی و من فنا ماندم.
رفتی و زخم تبرت را بر ساز زندگی من زدی. آخر تو را از اين زخم جز ويرانی من چه حاصل بود؟نمی باست آرزوهايم رادر حباب زندگی می دميدم.

امشب ديگر بغض فرو مانده ام می ترکد. چاه تنهاييم آنقدر در خود جوشيد تا خشک شد. ديگر اينجا ماندن، پس از مرگ آن تک درخت عاشق سزاوار نيست. بايد رفت... بايد رفت...

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 21:12  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

.......::::::: آرزوي ديروز فراموش ناشدني :::::........
 
آرزوي ديروز فراموش ناشدني !
تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس !
مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !!
شاهزاده قصر غزلهاي غاشقانه ام !
غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام !
ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود !
 اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود ….
چقدر ترانه يغما زيباست :
گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم
تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم
چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار
اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار !
من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي
صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي …
اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم !
داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد ............
 
2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 22:18  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

معشوق مهتاب مینویسد ...
میخوام امروز یه چیزی که خیلی قشنگ هستش به نظرم ، برای شما هم بنویسم ...

به نام حق
به نام آنکه دوستی را آفرید ، عشق را ...
به نام آنکه کلمه را آفرید ، و کلمه چه بزرگ بود در کلام او و چه کوچک شد آن زمان که میخواستم از او بگویم...
سالهاست دچارش هستم ، و چه سخت بود بیدلی را ، ساختن خانه ای در دل ...
و این دل بینهایت ، چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش ...

او رفت و من نشناختمش ، آواز غریبش را شنیدم ، اما نشناختمش ، همان گونه که بغضهای گاه بیگاهم را نشناختم ...
فقط آنقدر او را شناختم که در سایه های افتاده به کلامش ، به دنبال جای پای خدا باشم ...

(به نقل از سایت سهراب سپهری)

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 21:21  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........:::::: خونه عشقمون ::::::::.......

 

من از پروانه اي بيشم.......تو از شمعي چه كم داري؟
همانگونه كه سوزاندي مرا....خود نيز ميسوزي

 ***************************

خونه عشق من قلب ويران شده تو بود كه با نيم نگاه غريبه اي به دست باد سپرديش

خونه عشق من تو اسمون پر ستاره چشمات بود كه بي رحمانه ازم دريغشون كردي

خونه عشق من ميون گرمي نفسهات بود كه كه حالا سرديشون تنم رو ميلرزونه

خونه عشق من لاي مردونگي دستاي پر مهرت بود كه به بچه بازي يه عروسک فروختيشون

خونه عشق من ميون گرمي حرم نفسات بود كه ديگه نفسي واسه همنفس شدن برام باقي نذاشتي...........

خونه عشق من..ميون زمزمه هاي عاشقونت بود كه ديكه جزیه تیکه سكوت حرفي براي گفتن نداري.. ......

خونه عشق من...همش از جنسه تو...از جنس مهرت..صفات....حرفات...خنده هات....و بي وفاييات...من هر شب بالاي سر اين وييرونه جاي جفتمون عزادارم....

مي خواستم خونه عشقم رو ميون خنده هات بسازم..........اما
در زمان ما خنده ارزون نيست ، خنده اي از ته دل 
تا بخواي ، پوزخند و زهرخند و ريشخند ،
اما يك خنده پاك .... كاش مي موندي،خندت رو قاب مي كردم و به ديوار اتاقم مي كوبيدم ...
 
2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 20:9  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........:::::: زهرا ::::::......
 

سلام ....

دو روز دیگه سالروز وفات بزرگ بانوی اسلامه....بزرگ اسوه وفاداری...نجابت...ایثار...و مهربونی.. هم یه همسر نمونه بود... هم یه دختر نمونه و هم یه فرشته..یه مادر..من پیشا پیش این روزو به همه اونایی که عاشقانه این یاس آل عبا رو دوست دارن تسلیت میگم...

*****************************************

                                       مي دونستي تو هم يك فرشته داري؟

کودکی که آماده ی تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسيد:می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستيد.اما من با اين کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:از ميان تعداد بسياری از فرشتگان من يکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود يا نه.
-اما اينجا در بهشت،من هيچ کاری جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها برای شادی من کافی هستند...
خداوند لبخند زد:فرشته ی تو برايت آواز خواهد خواند،هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گويندوقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خدتوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته ی تو،زيباترين واژه هايی که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کنی...
کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
اما خدا برای اين سوال هم پاسخی داشت:فرشته ات دستهايت را کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد می دهد چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و گفت:شنيده ام در زمين انسان های بدی هم زندگی می کنند.چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
-فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد اما من از اينکه ديگر نمی توانم شما ببينم ،ناراحت خواهم بود...
خداوند گفت:فرشته ات هميشه از من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت،اگرچه من کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايی از زمين شنيده می شد.کودک می دانست که بايد به زودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی از خدا يک سوال ديگر پرسيد:خدايا!اگر من بايد همين حالا بروم،لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد...
خداوندشانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتی ندارد.

به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.
کاش قدر فرشته هامونو تا وقتی هستند بدونیم...................
2 نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 0:33  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

......::: عشقش ::::........
هرچند که از آینه بی رنگ تر است
از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

بشکن دل بی نوای ما را ای عشق!
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است
 
*******************************
نگران كوچكيت نبودم آنقدر كوچك بودي كه در دستانم نمي گنجيدي .حال نگران بزرگيت هستم آنقدر حقير شدم كه در نگاهت نميگنجم....
*************
سلام خداي من
الان نميدونم كجايي البته كه كجا جايي غير از تو قلبه نميدونم نميدونم كنارمي و نوشتمو ميخوني يا اينكه روبروم ايستادي و داري براي افريدن اشكاي زلال رو گونه هام به خودت تبريك مي گي اما هر كجا كه هستي مثل هميشه باهات كلي حرف دارم.
نميدونم از كجا شروع كنم اونقدر حرفام قاطي پاتي شدن كه نميتونم اونا رو راست و ريست كنم....خداي مهربونم مي دونم كه حرفايي كه دارم بهت ميزنم غير خودت كسي نميتونه درك كنه مي دونم به غير خود تو هيچ كس نميدونه چقدر ميخوامت و چقدر مي خوامش...نمي دونم نميدونم گناه از من بود كه عاشق شدم يا گناه از توئه كه با تموم اين مشكلات قلبي به من هديه دادي كه با شنيدت صداش اسمش چهرش شروع به تپش ميكنه اونقدر كه گاهي حس مي كنم دارم خفه ميشم...
در هر صورت اومدم يه چيزي ازت بخوام خداي مهربونم ....اونو برام حقظش كن ...زندگيشو زيبا كن...عشقشو در قلبم وسيع و وسيع تر كن و در اخر نزار همه چي خراب شه من به هميني كه هست هم راضيم بزار از اين به بعد عشقش مثل يه راز توي قلبم بمونه...خدايا بين عشقش كه تو قلبه و چشماي نامهرم يه پرده بكش يه حصار بزار
اجازه بده تو قلب ناقابلم يه راز به زيبايي عشق اون داشته باشم...
2 نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 3:31  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........:: باران ::......
 
به زير باران مي روم و هم نوا با گريه ي اسمان مي گريم تا كسي اشك هاي مرا نبيند.
به زير باران مي روم و فرياد مي زنم تا صداي فريادم با فرياد اسمان يكي شود.به زير باران مي روم تا ناله هاي دلم با ناله هاي باد يكي شود و كسي شاهد شكستن روح خسته ام نباشد.
به زير باران مي روم و تكيه به همان درخت بيد مجنون كنار جاده كه يادگاري هايمان را روي ان مي نوشتيم به انتظارت خواهم ماند ,تا به زير هر يك از قدمهايت گل سرخي بگذارم.
مي دانم خواهي امد و دستان سردم را در دستان گرمت خواهي گرفت تابا هم به سرزمين ارزوها برويم .........
 
باران كه مي آيد

گوش به زنگ صداي تو

تكه تكه ترانه هاي كهنه را كنار هم مي چينم

و هميشه به همين حقيقت تلخ مي رسم كه :

تو هم با من نبودي !!!
************************************
ناگهان چقدر زود دير مي شود
تا نگاه مي كني
وقت رفتن تو ناگزير مي شود.
ببين! آسمان ابري است، باران مي آيد.
" بــــــــــمان !
لااقل باران را بهانه كن! "
 
******
************************
 
چشمانت كه باراني ميشوند
تمام تنم كوير ميشود...

2 نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 5:30  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

......::::::: بچگی هامون ::::::...........
آره بعداز بیست و چهارسال ...دیگه نمی شه همون جوری بود که بودیم ....
دیگه دلهای اروم و دوست داشتن های صادقانه نمی تونه همون جوری باشه ..
نمی شه الان دعوا کنیم و بعد ازیک روز دوباره آشتی کنیم
دیگه دلامون صافی و پاکی بچگی رو نداره ...

راست می گی بزرگ شدیم ...آنقدر بزرگ که وقتی دروغ می گیم کسی نمی فهمه ...
وقتی کار بدی می کنیم کسی تنبیهمون نمی کنه....آره بزرگ شدیم ...

ولی اگه اینطوره چرا وقتی داشتی می رفتی گریه کردی ..
چرا وقتی تو خم کوچه گم شدی دیگه نتونستم بغض گیر کرده در گلمو بخورم و از چشمام مثل چشمه اشک جاری نشه .. چرا هنوزم وقتی یادت میکنم دلم تنگ می شه ....
چرا همه چیز گم شد ...
راستی اگه یک روز صفای کودکی رو پیدا کردی منو دوباره یادت بیار شاید بتونی گناهمو ببخشی ....
شاید بی گناه بودم ..........

*******************************************************

من نیز گناه کردم اما..... این بود گنه که با تو باشم
سرمست سبو چو باده نوشان آن لحظه که عاشق تو باشم

من نیز زدست خویش زارم افتاده و زار روزگارم
اما توبدان امید م ای یار تنها به رخ تو دیده دارم

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 1:27  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

.......::::::: بی تو ::::::::..........
سلام شاهزاده روياهاي من
اره بازم منم همون ملكه غمگين و خسته قصر يخي.. 

همون ملكه بد قول..اما عاشق همون ملكه ديوونه كه عاشق يه شاهزاده ديوونه تر از خودش شده ...همون ملكه دشت رزاي زرد همون زردي كه تو چشم ادما نشونه نفرته و تو چشم اين ملكه ديوونه نشونه عشق...                                                                                                همون ملكه اي كه يه دسته رز زرد شده يه قصر گل تو دلش همون ملكه اي كه هر شب احوال شاهزاده مهربونشو از مهتاب و ستاره مي پرسه ...بازم بگم يا كافيه...
نه نه هيچ فكر نكن اتفاق خوبي افتاده كه دارم با اين لحن صحبت مي كنم...                          هيچ اتفاقي نيفتاده روزا رنگ شبن و شبا رنگ تنهايي و دل من همچنان پر از درد و غم اما اينجا يه چيزي هست كه همه چيو تغيير ميده و شده يه نقطه نوراني تو دل اين ملكه تنها و خسته و اون وجود شاهزاده ايه تو ديار عاشقي كه ملكه فقط و فقط به اميد رسيدن به اون ساعتها و روزها منتظره و تمام درد و رنج و اشكشو ميون تموم تاراي نخ هاي رنگي مي زاره و رو يك تابلو كوچيك مي بافه تا يه روز يه روز كه دوباره خورشيد ازادي بتابه تقديم كنه به شاهزاده روياييش...
تابلويي كه كوچيكه و بچه گونه تابلويي كه واسه شاهزاده ارزشش خيلي كمه اما ملكه اونو داره با نخ هاي دلش مي بافه...                                                                                         

يه تابلو رنگي با يه دنياي سفيد كودكانه دنياي پاك و صادق بچه ها دنياي به دور از رنگ و رياي ادم بزرگا...چيزي كه هر روز دونه دونه اشك ملكه روش ميچكه...

چيزي كه بيشتر شده بافته رنج ملكه هم دم اين روزاي سخت و تاريكش....


شاهزاده من...فرشته من...عشق جاوداني من...چقدر حالا مي فهمم كه بيشتر از اونچه فكر مي كردم دوستت دارم...حالا مي فهمم كه دستات چشمات نفسات بوسه هات همه و همه تنها دليله برا نفس كشيدن من...حالا مي فهمم كه تپشاي قلبت تنها چيزيه كه باعث ميشه اين قلب پر دردم بتپه...
 مي دونم تو اين يه هفته چي به تو گذشته مي دونم الان چقدر عصباني و ناراحتي..مي دوني هزار فكر پيش خودت مي كني..اما ...اما ..اما چه كنم دستم كوتاست و خرما بر نخيل..مي دوني من مثل چي مي مونم ...

مثل سنگاي ته يه چاه عميق و تو عين مهتاب كه هر شب تو رو از ته چاه ميبينم اما هر كاري مي كنم نمي تونم حتي نميتونم دستمو از چاه بيرون بيارم  واي به حال اينكه بخوام دست ماهو بگيرم و اسموني بشم...

تنها دل خوشي اين سنگ سياه شده همين كه شب به شب عكس ماه و تو اب چاه ببينه و زمين و زمان و قسم بده كه مبادا تلنگري به اب بزنن و نقش معشوق زيباشو خراب كنن

همون موقع ها كه عاشق تو شدم مي دونستم كه داشتنت خيلي كار مشكليه همون موقع كه تموم حرفامو برات زدم همون موقع كه فهميدي چي هستم و كي هستم بايد مي فهميدي كه يه ادم پر از مشكلم سواي همه دختراي هم سن و سال خودش...اما سواي همه ادماي دور و برش يه قلب داره كوچيكه اما پاكه و بي ريا كه با تمام وجود سپردش به تو تنها چيزي كه خيلي ها با جبر و زور و تهديد نتونستن بدستش بيارن همون چيزي كه پولاي رنگارنگ و قيافه هاي جذاب نتونستن چركين و كثيفش كنن...
تو اين روزا دل يه دل پاك و بي ريا ناياب ترين چيزيه كه وجود داره كه روزي صد هزار بار شكر كه حد اقل يكيش نصيب من شده...من به زيبايي و پاكي دل تو قسم مي خورم چون با تمام وجود اعتراف مي كنم كه دل تو پاك تر و زلال تر از قلب منه...تو يه گوهر نايابي كه خدا به من داد و اميدوارم فرصت بهم بده و موقعيتشو تا هر چه بيشتر مراقب و مواظب اين گوهر باشم حد اقل بهم فرصت بده تا چند صباحي همراه اين وجود گوهري پاك زندگي رو عشق رو ديوونگي رو خوشبختي رو فرياد رو معنا كنم..............
دلم تنگه خيلي دلم تنگه دلم مي خواد يه روز با هم بريم يه جايي كه ريا توش كمتره و قلبامون راحت تر مي تونه فرياد بزنه كاش خدا فرصت با تو بودن دوباره رو بهم بده...
وقتي دستام خالي باشه وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم كه بدونم لايق تو........................

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 15:4  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

.....:::::: بخش عشق ::::.......

 

وقتي آموزگار پرسيد عشق چند بخش است ؟! دستم را بالا و پائين بردم و گفتم يک بخش .

اما وقتي تو را شناختم فهميدم که عشق 3 بخش داره :

1- اتش تو را ديدن

2- شادي با تو بودن

3- اندوه بي تو ماندن

2 نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 11:34  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

...:::: شمارش معکوس ::::::....
 
 از تو جدا شده است ... دلم نه ؟؟؟........
از این همه آبی ... از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده است .... از این همه آوای موج که عاشقانه بر شانه هایم می گذرند ... از اینهمه پرنده که مرا به یاد بهشت می اندازد .... عبور می کنم و به سوی آنهمه خاکستری می آیم ...
قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...با نفس تو نفس کشیدم ...با دل تو گریستم ....
دلم برایت تنگ شده است شیرین ترین رویای زندگی ... دلم برایت تنگ است و می دانم به سوی تو باز نمی گردم ...
در این همه آرامش و زیبایی ...مسخ شده ام ....همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...به رویای تو غرقم ...
فکرش را بکن ...مرگ که لحظه ای فرا می رسد و پنجه در پنجه جانم می اندازد و از ذره ذره تنم بیرون می کشد ....و این من تهی ...این دل تهی ...این جان بی تن ....هر یک گوشه ای ...
تن را به خاک ...جان را به آسمان خواهند سپرد ....و دل را ....به فراموشی ....
فکرش را بکن ...همین جا ..همین حال ...که من اینجا همه وجودم را به دست آوای خوش بهشت سپرده ام ....بیاید ....نزدیک من بنشیند ... چشم در چشمم بدوزد دستهایش را آرام آرام به سویم دراز کند ...و آنگاه که در جذبه سکوت در رویای تو ام ... ناگاه همه چیز سیاه شود ....مثل وقفه میان دو حلقه فیلم ....آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده می دوختیم و یک لحظه در سیاه مطلق فرو می شدیم ...تا باز با شمارش معکوس ...به دنیای رنگها باز گردیم ....
اما اینبار شانه ام نه به شانه تو....به خاک سرد است ....و می دانم اینبار که در ابدیت فرو می شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ....ندارم ....می دانم که اینبار ...شمارش معکوس ...تا انتهای دنیا ادامه خواهد یافت ....و انتظار بس طولانی ...و بدون مرگ ....که من اینبار خود مرگم ....
دلم برایت تنگ شده است قرار دل....و این ....اینهمه تلخم کرده است
بازهم بهت میگم ...........دوستت دارم
2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 17:47  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

......::::::: چه سلامی :::::::::........
چه سلامی ؟!چه نگاهی! وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالاها هم خیال پایین آمدن ندارد.
چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیامده به خاطرش خودکشی کردند.
چه گرمایی ؟!وقتی دیگر مه آه من یخ دستانت را حتی تکان نمی دهد.
چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفتی و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است.
چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روز دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم.
چه سیبی ؟!وقتی سرخ را زیر سوال کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی.
چه تولدی؟! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر دین ناز سوسوی چشمانت سوزاندی.
چه بخششی؟! وقتی دیگر چیزی ، حتی لحظه ای درنگ نیست که به تو هدیه نکرده باشد.
چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری.
چه نامه ای؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنتهایمان به آب روان می سپاری شاید آن سوی رود نمی دانم کجا،کسی با خواندن خطی از آن به زندگی باز گردد.
دریغ از یک شب بارانی،دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمه زده گلدان معصوم آن خانه دور اما قشنگ،نخستین حرف نمی دانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه این بار به خاک مهربان بسپارد .
این دفه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آنوقت تمامش را که خواندی یک بار هم کار تو مثل کار ما،از کار گذشته باشد........
2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 0:46  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

 
خیلی وقت بود میون زمین و اسمون معلق بودم من میخواستم برم اسمون و فرشته بشم..
 خدا می گفت نه برو زمین و ادم باش...دلم می گرفت از ادما ........
دوستشون نداشتم....... بینشون غریبه بودم ....زمین تاریک بود.. من عاشق روشنایی اسمون بودم ..من سرزمین فرشته ها رو دوست داشتم....غوغا بود تو اون سر زمین هر روز میدیدم اسم یه نفرو که تو شهرشون اوازه می شد و چه فرشته ها که بارون می شدن تو دل ابرا و می باریدن... دلیلشو نمیدونستم میگفتم شاید اینا فرشته بارونن...معلق بودم مثل همیشه اسمونو دوست داشتم مثل همیشه ...تا فرشته هم صحبتم شد چشماش خیس بود ...گفت تو ادمی گفتم نمیدونم.. میخوام فرشته باشم...عکس تو رو نشونم داد گفت خوش بحالت ادمی اخه اونم ادمه اما من فرشته...بعد بارون شد و بارید...درک نکردم حرفاشو ....عکس تو دوباره اومد تو ذهنم اینکه تو ادمی اون فرشته...دلم لرزید...چشات انگار اومده بود تا اسیر کنه....دیگه دل و دماغ اسمونی شدن نداشتم...حالا میخواستم بیام زمین ادم باشم...خدا گفت بمون فرشته باش این دفعه من گفتم نه می خوام برم زمین ادم باشم...اومدم زمین ادم شدم زمین دیگه سیاه نبود تو دشت نگات گم شدم...خندیدم...حالا خدای من در زمین بود خدای من در اغوشم بود خدای من در قلبم بود...اومدم زمین به فرشته ها فخر فروختم که ادمم و بیشتر فخر فروختم که تو خدای منی....خدا دلگیر شد شاید....شب بود...ادما خواب بودن ....تو خواب بودی...فرشته ها خواب بودن ...من اما بیدار بودم خدا هم همینطور تو خوابو از من گرفته بودی و من خوابو از خدا...خدا گفت هنوزم می خوای ادم باشی !گفتم اره نگاه کن خدای من کنارم اروم خوابیده....گفت اگر خدات دیگه نبود؟گفتم خدا همیشه هست!گفت نه اما خدای تو....و به اندازه چشم بر هم زدنی طول کشید چشمات بسته بود اما پرواز می کردی و من مات و مبهوت فقط نگاه می کردم...من اومدم زمین و زمینی شدم به خاطر تو ....تو اما رفتی اسمون و اسمونی شدی به خاطر خدات....من عاشق تو بودم به قعر اومدم تو عاشق خدا بودی به اوج رفتی....هنوزم اسیر زمینم....هنوزم مبهوت پرواز عشقم....هنوزم در حسرت فرشته بودنم...سهم من از تموم لحظه ها فقط لحظه ای اغوش تو بود و بس...
من برای اون لحظه تمام هستی ام رو فدا کردم..
اما داشتن اين همه حسرت بر دل به از ان بود كه حسرت لحظه اي با تو بودن بر دل....
2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 0:30  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........:: یکی بود یکی نبود ::......
هنوز بين يكي بود و يكي نبود قصه دلم گير كرده بود...
عاشق بودي و نفهميدم ...حرف زدي و نشنيدم ...گريه كردي و حس نكردم...تو ميون داستان گنجيشكك اشي مشي قصمون از اين شاخه به اون شاخه مي پريدي من اما هنوز داشتم به نون اضافه بين يكي بود و يكي نبود فكر ميكردم...
زود عاشق شدم و دير درك كردم دير عاشق شدي و زود درك كردي...
هر دو. عاشق بوديم يكي گنگ و سر درگم يكي محكم و مطمئن...
از مهر گفتي نفهميدم...از عشق گفتي نشنيدم...از صداقت گفتي درك نكردم...از عشق فقط عشقو و فهميدم...
تو به قصه ي ما بسر رسيد رسيدي و من هنوزم باز بين اون نون يكي بود و يكي نبود حيرون بودم...
تو خسته شدي و گنجيشك عشقت پر زد چون به خونش نرسيد...و من امروز تازه معناي نون بين يكي بود و يكي نبود رو فهميدم معناي اون نون تو بودي...........
2 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 0:48  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

......::::: قرار با خدا ::::.........
 
ديشب مثل شبهاي گذشته با خدا وعده اي داشتم
سفره اي بود دو جام کوچک و دلي که مالامال از حرف و واژه بود.........
دلي که با قفل سکوت روزها و ماه ها بايد و بايد واژه هايش را زنداني کن...
ديشب با خدا وعده اي داشتم اري با خدا تعجب نکن.........
برايش از تو گفتم از تويي که خدا فقط يکي افريد يکي براي تمام دنياي به اين بزرگي...
و از تمامي اين افراد يکي را افريد تا دردمندانه...
سر بر زانوي تنهايي خويش
زار زار عشقت را گريه کند...
ديشب با خدا وعده اي داشتيم و قراري...امده بود تا گوش به حرفهاي دلم بسپارد..........
اما من
فقط جام کوچک را بالا گرفتم و گفتم
به سلامتي...
اري ديشب به سلامتي تو با خدا مي زدم
فقط براي سلامتي ات
نه براي انکه باز گردي........
نه براي انکه دوستم بداري........
نه براي انکه عاشقم باشي........
ديشب تنها براي سلامتيت با خدا مي زدم..
براي سلامتي چشمانت که مرا تا دور دست هاي اقيانوس رويا ميبرد.........
براي دستانت که گاه گاه نوازش از دست رفته مادر را برايم تداعي ميکرد...
اري ديشب براي سلامتي تو مي زدم...
من
تنها
در گوشه سکوت وهم انگيز خود
با خدايم
براي سلامتي تو
مي زدم

باز گرد و لطفي شامل حال چشم هايم كن‌ -------
2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 14:35  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........:::::: دل تنگ ::::::.......

امشب چقدر دلم گرفته چقدر دلم هواتو كرده واي فقط خدا ميدونه كه چقدر چقدر چقدر دلم ميخواد مث اونوقتا با هم باشيم .
نميدونم شايد من خيلي ......تشريف دارم نميدونم ولي باور كن هر كار ميكنم نميتونم فراموشت كنم
واقعا نمي تونم...........
هر موقع وا سه خريد يا انجام كاري ميرم خيابون از هرجا كه رد ميشم جاي پاهاي من و تو اونجاس
ازش خاطره دارم ..... مغازه اي كه لباس ميخرم
مغازه اي كه عطر ميخرم و .....
گوشه گوشه اين شهر خراب شده خاطره ي من و تو ا
آخه چيكار كنم ؟؟؟
كاش  يه كم فقط يه كم از تنهاييام رو ميدادم باد ميبرد تو جه ميدوني كه من چقدر تنهام.........
بيا تا بداني تا چه اندازه تنهايي من بزرگ است...
من حتي به اون دروغات
به اون حرفاي عاشقونه پر از نيرنگت هم احتياج دارم......
چرا اونم ازم گرفتي......
چرا؟؟
چون خيلي تنهام ؟ چون نمي تونم جز تو كسي ديگه رو توي اين قلب مسخره ي پر از محبتم راه بدم؟؟؟
واي من خيلي خيلي امشب احساس تنهايي ميكنم خيلي بيش از اندازه ..........
بيش از اونچه تو فكرش رو بكني...
ميدونم الآن تو رفتي مخ يكي ديگه رو كار گرفتي ...
خودم ميدونم
پس چرا من نمي تونم؟؟؟؟
چرا امروز وقتي اون يارو  اومد به من گير داد هر كار كردم نتونستم؟؟
چرا نمي تونم ؟؟؟؟
چرا ديروز وقتي يارو پسره كه چند وقته داره منت كشي ميكنه بازم اومد چشاش پر اشك شد و التماسم كرد كه فقط شماره ش رو بگيرم
نتونستم؟؟؟؟؟
كاش يكي ميتونست كمكم كنه از اين خريت بيام بيرون آخه تا چقدر تنهايي ببين الآن كسي نيس همدمم باشه جز اين كامپيوتر و صفحه كليدش و شعراي فروغ..........
و شعراي فروغ:
كسي ميآيد
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچكس نيست..
پس كي ميآيد؟؟؟
وقتي من دوست ندارم كسي بيايد از كجا مي آيد؟؟؟
خوش بحال فروغ كه رفت و از اين دنياي مسخره راحت شد نه؟؟؟؟
ميبيني ؟؟؟؟
ميبيني دختري كه بس كه ميخنديد اعصابت خراب ميشد حالا به چه روزي افتاده؟؟؟
ميبيني د ختري كه تو آره تو بهش ميگفتي خوش بحالت اين قدر شادي چطور شاديا ازش گريزون شدن؟؟؟
پس كي ميخواد اين وضع درست بشه؟؟؟؟
چرا پس هيچكي نمياد بشينه تو قلب من .......
اينهمهههههههههههه  آدم.......
پس
چرا
ن
مي
تو
نم؟؟؟؟؟؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نميدونم تو اين دنياي مسخره اصلا كسي به خريت من پيدا ميشه؟؟؟؟
كسي مث من كه تموم دنياش
تموم اميدش
تموم آرزوهاش رو تو ي يه نفر خلاصه كرده بود
و اون يه نفر
تموم اميداش رو نااميد كرد و بجاي محبت نفرت بهش هديه داد
بازم دوستش داشته باشه؟؟؟
يعني كسي مث من اينقدر خر پيدا ميشه؟؟؟؟
شايد تو طلسمم كردي
مث تو اين فيلما
گيس گلابتون
هه
واي
چي ميگم من؟؟؟؟ تو كه منو دوست نداشتي پس چرا بري خودت رو زحمت بدي منو طلسم كني
ديوونه شدم ميدونم
همه ش علتش تنهاييه و تنهايي و تنهايي و مغرور بازيام
ميدوني آدم مغرور هميشه تنهاس هميشه ي هميشه مث من ...
تو هم با همه رفیق بازیات تنهايي.... ميدونم ...چون تو از من مغرور تر و كله خر تري ....
اميدوارم كه هميشه خوشبخت باشي عزيزم
و اميدوارم هميشه باز خوشبختي روي شونه هات باشه.....
از خوشبختي تو منم احساس خوشبختي ميكنم
باور كن

هنوزم خرم نه؟؟؟؟؟
ميدونم ميدونم!!!!!!!!!!!!!!!!
2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 9:46  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

...:::افق دور رویا:::...
این بار معشوق مهتاب مینویسه

رویاهام جلو روم بود به طرفشون خیز برداشتم با تمام توانم به طرفشون میدویدم طوفانای گاه و بی گاه سرعتم رو کم نمیکرد بلکه قوی تر میشدم و با توان بیشتر می دویدم ...
یه دفعه خودم رو در مقابل روباها و آرزوهام دیدم ... همه اونا یه جا در مقابلم ظاهر شده بودن به طرفشون رفتم... اما انگار میخواستن ازم فرار کنن اگه قصد فرار داشتن چرا منو به طرف خودشون میکشیدن ...
شاید همه اینا خواب بوده شایدم نه... ولی خواب که اینطوری نمیشه... هر کس در خواب به آرزوها و خواسته هاش میرسه ولی چرا اونا سعی دارن از من دور بشن یعنی تحملم از نزدیک سخته؟
ولی نه اگه سخت بود که دستای منو نمیخواستن ...
من که نمیدونم چرا رویاهام میخوان از دستم فرار کنن شما میدونید؟
اگه میدونین چرا... در کامنت بهم بگین خوشحال میشم از نظرات شما با خبر بشم ...

به امید دیداری دوباره
.........................::::::معشوق مهتاب::::::.........................  

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 20:16  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

.......:::::: بدون شرح :::.........
كوچه بازم غرق هلهلست ...غرق شادي صداهاي مبهم ترانه هاي شاد از چند ماشين به گوشم مي رسه اما اونقدر دلم گرفتست كه حوصله ندارم برم پرده رو كنار بزنم و بيرونو نگاه كنم............
شايدم حوصله دارم اما حسادت شايدم دلتنگي نمي دونم واقعا نمي دونم يه حس غريبه كه نميزاره پرده رو كنار بزنم....
صداي يه نوار از همه بيشتره ميشه گفت تقريبا مي فهمم چي مي خونه...حس كنجكاويم بالاخره به همه حسام غلبه مي كنه
ميرم و پنجره رو باز مي كنم و خودم يه گوشه تكيه مي زنم به ديوار مي خوام فقط گوش بدم مي خوام بدونم صداي شادي چه جوري مي خوام يه يه نقش خيالي تو ذهنم از شادي بكشم...
توي دلتنگي خونه يه گلي زده جوونه
صحبت از يه جفت جوره نوبت شادي و شوره....
چه اهنگ قشنگيه ..جفت جور جفت جور جفت جور بارها اين كلمه رو تو ذهنم مرور مي كنم ...يادم خودم و تو مي افتم واقعا من و تو هم يه جفت جوريم؟؟؟؟
كنجكاو ميشم چراغا رو خاموش مي كنم و پرده رو كنار مي زنم مي خوام امروز چهره يه ملكه خوشبخت ديگه رو ببينم..اروم پرده رو كنار مي زنم با ديدن ماشين عروس دوباره ذهنم پريشون ميشه مي دوني چرا....
ماشين عروس پره از گلاي رزهاي زرد رزهاي زرد ناز و كوچولو...تو چشمام پر اشك ميشه اشكايي كه هر كدوم يه اه بزرگ توشونه...حس مي كنم بد جوري قلبم درد داره...
از كنار پنجره دور مي شم كشو میزو باز مي كنم و قوطي قرصامو در ميارم يه مدت مات به قرصا نگاه مي كنم...از كدوم بايد بخورم اين دفعه كدوم يكي از اين قرصاي لعنتي قراره ارومم كنه...
اما دواي درد من هيچكدوم از اين قرصا نيست...از اين قرصا و ارامشاي ساعتي كه بهم ميدن متنفرم متنفرم متنفرم....
اعصابم بد جوري بهم ريختهبازم دارم كنترل خودمو از دست ميدم پنجره رو دوباره باز مي كنم و قوطي قرصو پرت مي كنم بيرون....
متوجه نگاهاي متعجب همراهاي عروس ميشم منم فقط نگاهشون ميكنم و بعد پنجره رو ميبيندم بزار تو بهت خودشون بمونن بزار فكر كنن ديوونم اونا چه ميفهمن درد منه چيه..
ميرم و روبروي اينه وا ميسم ...به چهره خودم رو اينه دست ميكشم گونه چپم هنوز كبوده حتي دست زدن بهش تو اينه هم برام درد اوره..از شدت بي خوابيم پاي چشمام انگار بادمجون كاشتن اما با خودم فكر مي كنم من يه دختر عاديم اما با همه عادي بودنم حتما لايق بهتر از اين وضعيت بودم...بودم يا شايدم نبودم...نميدونم ديگه اصلا مغزم كار نمي كنه
حالم از زندگي بهم ميخوره...بارها با خودم تكرار كردن واسه چي نفس مي كشم...واسه خاطر تو...اره جوابش همينه واسه خاطر تو..... واسه خاطر تو  مبارزه مي كنم تلاش              مي كنم...
اما يه صدا مدام ازارم ميده داغونم كرده واسه چي تو براي اونم فقط يه رازي اون فقط برات يه دوماد خياليه...راحتش بزار ..برو تركش كن بزار حد اقل اين زندگي كنه نفس بكشه بزار    حد اقل واسه اين صداي شادي و هلهله به اسمونا برسه...با نفس مسموم خودت دنياي اينو هم مسموم نكن.....
نمي دونم واقعا ديگه به اين مغزم نمي رسه چه كنم با تو نفس بكشم و تو رو هم مثل خودم تو مرداب حل كنم يا اينكه مثل يه پرنده كوچولو پروازت بدم بري تا به جاي يه درخت پاييزي بري و يه درخت بهاري پيدا كني...
اگه پروازت بدم میپری...........................؟

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 18:29  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

......::::: آرامش :::::.............

هميشه اينقدر فرصت نيست كه بشينيم روبه روي هم
من حرفايي كه ته قلبم ته نشين شده رو بزنم و تو حرفاي دلت رو....
نه هميشه اينقدر زمان نداريم
ميدونم احتياج به زمان داري احتياج به فكر كردن.......
و من لابه لاي افكار در هم تو در انتظار فردايي دوباره نشسته ام........
عزيزم انتظار چيز كمي نيست........
انتظار تنها يك كلمه ساده پنج حرفي نيست ........
حرفي نيست كه بخواهي به شوخي به كسي تقديمش كني........
انتظار از ته دلت بالا ميزنه و همه وجودتو ميگيره..........
انتظار ميتونه آروم آروم نابودت كنه............
و اين همه انتظار براي شنيدن صداي مردي كه دوسش داري شايد منطقي ترين قلبها رو زمين بزنه !
تو احتياج داري فكر كني و من احتياج دارم كه نفس بكشم در هوايي كه آرامشش و از تو ميگيره .............
مبيدونم خواسته كمي نيست............
ولي خواسته دختري كه صادقانه تمام جلوه هاي تاروپودشو براي تو و فقط براي تو عيان كرده
من از تو چيزي بيشتر نميخواهم...........
ولي من دقيقا همون چيزي رو ميخواهم كه توي دستهاي مردونه تو وجود داره .....
                                                                                                              
                                                                                                                 ......... آرامش .



2 نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 18:18  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

.....::: نگاه من:::.....


نگاه لحظه لحظهُ زندگی ست بر چشمان غبارآلوده و غم گرفته پرستو ....
نگاه من ......
نگاه سکوت قلم است .......
سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده است.......
و می دانم که تو حرف حرف اين سکوت را خوانده ای و به خاطرش گريسته ای
....

اشکهایت گواه این میهمانیند...کاش من هم قطره ای از اشکت بودم....

2 نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 18:5  توسط ملکه شبهای مهتابی  |