تبليغاتX
...::: شبهای مهتابی :::...

...::: شبهای مهتابی :::...

اول قـــدم عــشــق سـرانداختــن است ...... جان باختن است و با بلا ساختن است

......::::: قرار با خدا ::::.........

 
ديشب مثل شبهاي گذشته با خدا وعده اي داشتم
سفره اي بود دو جام کوچک و دلي که مالامال از حرف و واژه بود.........
دلي که با قفل سکوت روزها و ماه ها بايد و بايد واژه هايش را زنداني کن...
ديشب با خدا وعده اي داشتم اري با خدا تعجب نکن.........
برايش از تو گفتم از تويي که خدا فقط يکي افريد يکي براي تمام دنياي به اين بزرگي...
و از تمامي اين افراد يکي را افريد تا دردمندانه...
سر بر زانوي تنهايي خويش
زار زار عشقت را گريه کند...
ديشب با خدا وعده اي داشتيم و قراري...امده بود تا گوش به حرفهاي دلم بسپارد..........
اما من
فقط جام کوچک را بالا گرفتم و گفتم
به سلامتي...
اري ديشب به سلامتي تو با خدا مي زدم
فقط براي سلامتي ات
نه براي انکه باز گردي........
نه براي انکه دوستم بداري........
نه براي انکه عاشقم باشي........
ديشب تنها براي سلامتيت با خدا مي زدم..
براي سلامتي چشمانت که مرا تا دور دست هاي اقيانوس رويا ميبرد.........
براي دستانت که گاه گاه نوازش از دست رفته مادر را برايم تداعي ميکرد...
اري ديشب براي سلامتي تو مي زدم...
من
تنها
در گوشه سکوت وهم انگيز خود
با خدايم
براي سلامتي تو
مي زدم

باز گرد و لطفي شامل حال چشم هايم كن‌ -------
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 14:35  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........:::::: دل تنگ ::::::.......


امشب چقدر دلم گرفته چقدر دلم هواتو كرده واي فقط خدا ميدونه كه چقدر چقدر چقدر دلم ميخواد مث اونوقتا با هم باشيم .
نميدونم شايد من خيلي ......تشريف دارم نميدونم ولي باور كن هر كار ميكنم نميتونم فراموشت كنم
واقعا نمي تونم...........
هر موقع وا سه خريد يا انجام كاري ميرم خيابون از هرجا كه رد ميشم جاي پاهاي من و تو اونجاس
ازش خاطره دارم ..... مغازه اي كه لباس ميخرم
مغازه اي كه عطر ميخرم و .....
گوشه گوشه اين شهر خراب شده خاطره ي من و تو ا
آخه چيكار كنم ؟؟؟
كاش  يه كم فقط يه كم از تنهاييام رو ميدادم باد ميبرد تو جه ميدوني كه من چقدر تنهام.........
بيا تا بداني تا چه اندازه تنهايي من بزرگ است...
من حتي به اون دروغات
به اون حرفاي عاشقونه پر از نيرنگت هم احتياج دارم......
چرا اونم ازم گرفتي......
چرا؟؟
چون خيلي تنهام ؟ چون نمي تونم جز تو كسي ديگه رو توي اين قلب مسخره ي پر از محبتم راه بدم؟؟؟
واي من خيلي خيلي امشب احساس تنهايي ميكنم خيلي بيش از اندازه ..........
بيش از اونچه تو فكرش رو بكني...
ميدونم الآن تو رفتي مخ يكي ديگه رو كار گرفتي ...
خودم ميدونم
پس چرا من نمي تونم؟؟؟؟
چرا امروز وقتي اون يارو  اومد به من گير داد هر كار كردم نتونستم؟؟
چرا نمي تونم ؟؟؟؟
چرا ديروز وقتي يارو پسره كه چند وقته داره منت كشي ميكنه بازم اومد چشاش پر اشك شد و التماسم كرد كه فقط شماره ش رو بگيرم
نتونستم؟؟؟؟؟
كاش يكي ميتونست كمكم كنه از اين خريت بيام بيرون آخه تا چقدر تنهايي ببين الآن كسي نيس همدمم باشه جز اين كامپيوتر و صفحه كليدش و شعراي فروغ..........
و شعراي فروغ:
كسي ميآيد
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچكس نيست..
پس كي ميآيد؟؟؟
وقتي من دوست ندارم كسي بيايد از كجا مي آيد؟؟؟
خوش بحال فروغ كه رفت و از اين دنياي مسخره راحت شد نه؟؟؟؟
ميبيني ؟؟؟؟
ميبيني دختري كه بس كه ميخنديد اعصابت خراب ميشد حالا به چه روزي افتاده؟؟؟
ميبيني د ختري كه تو آره تو بهش ميگفتي خوش بحالت اين قدر شادي چطور شاديا ازش گريزون شدن؟؟؟
پس كي ميخواد اين وضع درست بشه؟؟؟؟
چرا پس هيچكي نمياد بشينه تو قلب من .......
اينهمهههههههههههه  آدم.......
پس
چرا
ن
مي
تو
نم؟؟؟؟؟؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نميدونم تو اين دنياي مسخره اصلا كسي به خريت من پيدا ميشه؟؟؟؟
كسي مث من كه تموم دنياش
تموم اميدش
تموم آرزوهاش رو تو ي يه نفر خلاصه كرده بود
و اون يه نفر
تموم اميداش رو نااميد كرد و بجاي محبت نفرت بهش هديه داد
بازم دوستش داشته باشه؟؟؟
يعني كسي مث من اينقدر خر پيدا ميشه؟؟؟؟
شايد تو طلسمم كردي
مث تو اين فيلما
گيس گلابتون
هه
واي
چي ميگم من؟؟؟؟ تو كه منو دوست نداشتي پس چرا بري خودت رو زحمت بدي منو طلسم كني
ديوونه شدم ميدونم
همه ش علتش تنهاييه و تنهايي و تنهايي و مغرور بازيام
ميدوني آدم مغرور هميشه تنهاس هميشه ي هميشه مث من ...
تو هم با همه رفیق بازیات تنهايي.... ميدونم ...چون تو از من مغرور تر و كله خر تري ....
اميدوارم كه هميشه خوشبخت باشي عزيزم
و اميدوارم هميشه باز خوشبختي روي شونه هات باشه.....
از خوشبختي تو منم احساس خوشبختي ميكنم
باور كن

هنوزم خرم نه؟؟؟؟؟
ميدونم ميدونم!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 9:46  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

...:::افق دور رویا:::...

این بار معشوق مهتاب مینویسه

رویاهام جلو روم بود به طرفشون خیز برداشتم با تمام توانم به طرفشون میدویدم طوفانای گاه و بی گاه سرعتم رو کم نمیکرد بلکه قوی تر میشدم و با توان بیشتر می دویدم ...
یه دفعه خودم رو در مقابل روباها و آرزوهام دیدم ... همه اونا یه جا در مقابلم ظاهر شده بودن به طرفشون رفتم... اما انگار میخواستن ازم فرار کنن اگه قصد فرار داشتن چرا منو به طرف خودشون میکشیدن ...
شاید همه اینا خواب بوده شایدم نه... ولی خواب که اینطوری نمیشه... هر کس در خواب به آرزوها و خواسته هاش میرسه ولی چرا اونا سعی دارن از من دور بشن یعنی تحملم از نزدیک سخته؟
ولی نه اگه سخت بود که دستای منو نمیخواستن ...
من که نمیدونم چرا رویاهام میخوان از دستم فرار کنن شما میدونید؟
اگه میدونین چرا... در کامنت بهم بگین خوشحال میشم از نظرات شما با خبر بشم ...

به امید دیداری دوباره
.........................::::::معشوق مهتاب::::::.........................  

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 20:16  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

.......:::::: بدون شرح :::.........

كوچه بازم غرق هلهلست ...غرق شادي صداهاي مبهم ترانه هاي شاد از چند ماشين به گوشم مي رسه اما اونقدر دلم گرفتست كه حوصله ندارم برم پرده رو كنار بزنم و بيرونو نگاه كنم............
شايدم حوصله دارم اما حسادت شايدم دلتنگي نمي دونم واقعا نمي دونم يه حس غريبه كه نميزاره پرده رو كنار بزنم....
صداي يه نوار از همه بيشتره ميشه گفت تقريبا مي فهمم چي مي خونه...حس كنجكاويم بالاخره به همه حسام غلبه مي كنه
ميرم و پنجره رو باز مي كنم و خودم يه گوشه تكيه مي زنم به ديوار مي خوام فقط گوش بدم مي خوام بدونم صداي شادي چه جوري مي خوام يه يه نقش خيالي تو ذهنم از شادي بكشم...
توي دلتنگي خونه يه گلي زده جوونه
صحبت از يه جفت جوره نوبت شادي و شوره....
چه اهنگ قشنگيه ..جفت جور جفت جور جفت جور بارها اين كلمه رو تو ذهنم مرور مي كنم ...يادم خودم و تو مي افتم واقعا من و تو هم يه جفت جوريم؟؟؟؟
كنجكاو ميشم چراغا رو خاموش مي كنم و پرده رو كنار مي زنم مي خوام امروز چهره يه ملكه خوشبخت ديگه رو ببينم..اروم پرده رو كنار مي زنم با ديدن ماشين عروس دوباره ذهنم پريشون ميشه مي دوني چرا....
ماشين عروس پره از گلاي رزهاي زرد رزهاي زرد ناز و كوچولو...تو چشمام پر اشك ميشه اشكايي كه هر كدوم يه اه بزرگ توشونه...حس مي كنم بد جوري قلبم درد داره...
از كنار پنجره دور مي شم كشو میزو باز مي كنم و قوطي قرصامو در ميارم يه مدت مات به قرصا نگاه مي كنم...از كدوم بايد بخورم اين دفعه كدوم يكي از اين قرصاي لعنتي قراره ارومم كنه...
اما دواي درد من هيچكدوم از اين قرصا نيست...از اين قرصا و ارامشاي ساعتي كه بهم ميدن متنفرم متنفرم متنفرم....
اعصابم بد جوري بهم ريختهبازم دارم كنترل خودمو از دست ميدم پنجره رو دوباره باز مي كنم و قوطي قرصو پرت مي كنم بيرون....
متوجه نگاهاي متعجب همراهاي عروس ميشم منم فقط نگاهشون ميكنم و بعد پنجره رو ميبيندم بزار تو بهت خودشون بمونن بزار فكر كنن ديوونم اونا چه ميفهمن درد منه چيه..
ميرم و روبروي اينه وا ميسم ...به چهره خودم رو اينه دست ميكشم گونه چپم هنوز كبوده حتي دست زدن بهش تو اينه هم برام درد اوره..از شدت بي خوابيم پاي چشمام انگار بادمجون كاشتن اما با خودم فكر مي كنم من يه دختر عاديم اما با همه عادي بودنم حتما لايق بهتر از اين وضعيت بودم...بودم يا شايدم نبودم...نميدونم ديگه اصلا مغزم كار نمي كنه
حالم از زندگي بهم ميخوره...بارها با خودم تكرار كردن واسه چي نفس مي كشم...واسه خاطر تو...اره جوابش همينه واسه خاطر تو..... واسه خاطر تو  مبارزه مي كنم تلاش              مي كنم...
اما يه صدا مدام ازارم ميده داغونم كرده واسه چي تو براي اونم فقط يه رازي اون فقط برات يه دوماد خياليه...راحتش بزار ..برو تركش كن بزار حد اقل اين زندگي كنه نفس بكشه بزار    حد اقل واسه اين صداي شادي و هلهله به اسمونا برسه...با نفس مسموم خودت دنياي اينو هم مسموم نكن.....
نمي دونم واقعا ديگه به اين مغزم نمي رسه چه كنم با تو نفس بكشم و تو رو هم مثل خودم تو مرداب حل كنم يا اينكه مثل يه پرنده كوچولو پروازت بدم بري تا به جاي يه درخت پاييزي بري و يه درخت بهاري پيدا كني...
اگه پروازت بدم میپری...........................؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 18:29  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

......::::: آرامش :::::.............


هميشه اينقدر فرصت نيست كه بشينيم روبه روي هم
من حرفايي كه ته قلبم ته نشين شده رو بزنم و تو حرفاي دلت رو....
نه هميشه اينقدر زمان نداريم
ميدونم احتياج به زمان داري احتياج به فكر كردن.......
و من لابه لاي افكار در هم تو در انتظار فردايي دوباره نشسته ام........
عزيزم انتظار چيز كمي نيست........
انتظار تنها يك كلمه ساده پنج حرفي نيست ........
حرفي نيست كه بخواهي به شوخي به كسي تقديمش كني........
انتظار از ته دلت بالا ميزنه و همه وجودتو ميگيره..........
انتظار ميتونه آروم آروم نابودت كنه............
و اين همه انتظار براي شنيدن صداي مردي كه دوسش داري شايد منطقي ترين قلبها رو زمين بزنه !
تو احتياج داري فكر كني و من احتياج دارم كه نفس بكشم در هوايي كه آرامشش و از تو ميگيره .............
مبيدونم خواسته كمي نيست............
ولي خواسته دختري كه صادقانه تمام جلوه هاي تاروپودشو براي تو و فقط براي تو عيان كرده
من از تو چيزي بيشتر نميخواهم...........
ولي من دقيقا همون چيزي رو ميخواهم كه توي دستهاي مردونه تو وجود داره .....
                                                                                                              
                                                                                                                 ......... آرامش .



+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 18:18  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

.....::: نگاه من:::.....



نگاه لحظه لحظهُ زندگی ست بر چشمان غبارآلوده و غم گرفته پرستو ....
نگاه من ......
نگاه سکوت قلم است .......
سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده است.......
و می دانم که تو حرف حرف اين سکوت را خوانده ای و به خاطرش گريسته ای
....

اشکهایت گواه این میهمانیند...کاش من هم قطره ای از اشکت بودم....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 18:5  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

...::: دروغ :::.........

 

برای هزارمين بار پرسيد:

ـ تا حالا شده من دلتو بشکونم؟

 منم برای هزارمين بار به دروغ گفتم:

ـ نـــه. هیچوقت........

                                         تا مبادا دلش بشکنه............

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 18:1  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

...:::: نابرابرانه ::::...

 

چه نابرابرانه است جنگ من و تو

قبول ندارم....

به جنگ آمده ای بی خبر و تيغ عشق آوردی ؟

حساب نکردی که من به جز تو هيچ ندارم؟......

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 17:55  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

 

اشک من در چشم من طوفان غم دارد ولی

   خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 2:21  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

 

   به لبت به گیسوانت به کمان ابروانت... به فسون دیدگانت به قشنگی صدایت

  به دل سخت چو سنگت به دو چشم ناز رنگت.......... به دو دیده قشنگت

         من تورا زجان پرستم....

  به کمال روح انسان به حیات جسم حیوان.. به تمام اهل کیوان به صدای رعد و طوفان

          که ببستیم عهد و پیمان..من تورا زجان پرستم.........

   به خدای جسم و روحم به خدای آسمانها..به تمام کهکشانها به شکوفه ها به باران

   به صداقت کلامت به نگاه نگرانت ........ به صفای عشق نابت

                                                                                          من تورا زجان پرستم............

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 1:39  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

...::: بهونه :::........

 

دلتنگی من تنها بهانه ایه که

 شاید...

 تورا کمی به یاد خودت و عشقت بندازه 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 1:4  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

 

اینقده روزگار و سرنوشت

تو بازی هامون جر زدن که

 حالا دیگه ....

روشون نمیشه برا بازی بعدی بیان دنبالم....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 0:37  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........::::::: گریستم ::::.......

 

عاشقي سخته!!
 
گريستم نگريستنت را . نگريستم گريستنت را . نگریستم نگریستنت را 
 
 گريستم گریستنت را .
 
***************************
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 23:42  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

...::: منتظر :::.......

 

        بازم عطر یاست پیچیده تو اتاق.. شیطون مگه نگفته بودم وقتی میای تو در بزن..میدونم عادت کردی سر زده بیای و سر زده بری.. درست مثل وقتی که واسه همیشه رفتی  ....

میدونم کنارمی..آهان آره اینجا نشستی . نشستی و داری عاشقونه نیگام میکنی درست مثل اونوقتا....

چیه؟ نکنه بازم بچه شدی ؟  نکنه اونجا اونجا فرشته ها اذیتت میکنن  وتو اومدی ازشون  شکایت؟

میدونم  بازم دلت برا دلتنگیام و درد دلامون لک زده...اخ نمیدونی که چقده دلم میخواد دستام توی دستات باشه و گرمیشون مال  خود خودم....

میدونم دلت می خواد نیگات کنم تا تو نیگام ذوب بشی...میدونم میخوای حرم نفسم فقط و فقط مال خودت باشه..

آخه تو همیشه حسود بودی یادته.؟..

 شایدم اومدی شادی هاتو با من قسمت کنی آخه تو عادت کردی همیشه جور دلتنگیامو بکشی. شنیدم اون بالا بالاها خیلی بهت خوش میگذره..

ولی چطوری دلت اومد تنهام بذاری ..همیشه میگفتی(( جونم به جونت بنده )).....اما واسه یه بارم که شده با خودت فکر نکردی که ممکنه جون منم به جون تو بند باشه؟

از وقتی رفتی گلدونام دیگه نخندیدن ..مهتاب شد تنها همدمم..آخه شنیدم خدا جیگراشو میفرسته پیش مهتاب تا با نورشون عالمو روشن کنن..

از وقتی رفتی عالمی دلتنگ شده...دنیا کوچیکتر شده..آسمون بیقرار تر شده..زمین بیحوصله تر شده..و زمونه بی وفاتر  و شبای من سوت وکور تر...

اما بی معرفت بد موقع تنهام گذاشتی ها...مگه قرارمون این بود؟

 من مدتهاست ساکمو بستم وچشم به راهم....

چشم به راه  لحظه پر یدن و با تو تا خدا رفتن..

 یادت نره ها ...سفارش منو به خدا بکن...

                                                                       من منتظرتم......

 

 ـ مرا زمرگ مترسان..هر آنکه عاشق شد ـ

 ـ بسی نشاط کند..چون به وعده گاه رسید ـ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 23:25  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

....:::: منو ببخش ::::.......

آلبوم کامل کامران و هومن هم با اسم ۲۰ اومد...واقعاٌ این اهنگش ۲۰....

 >>تقدیم به شما <<

اگه تورو دوستت دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اونکه فقط دلم میخوادمنو ببخش....

منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمرم

منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوستت دارم.....

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم

منو ببخش اگه  شبا فقط تورو خواب میبینم...

اگه تورو دوستت دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اونکه فقط دلم میخوادمنو ببخش...

منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم

تو یه فرشته ای و من ولی فقط یه آدمم....

منو ببخش اگه برات میمیرم و زنده میشم

اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم....

منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما....

منو ببخش من نمی خوام تورو به ماه نشون بدم

نشونی تو نه به شبو نه دست آسمون بدم...

منو ببخش اگه می خوام تورو فقط واسه خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم..

اگه تورو دوستت دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اونکه فقط دلم میخوادمنو ببخش....

منو ببخش...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 21:42  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

 

....... اندر دل بی وفا غم عالم باد .......

.......  آنرا که وفا نیست  زعالم کم باد  .......

.......

***************************************************

غم آمده..غم آمده ..انگشت بر در می زند

هر ذره انگشت او..خنجر بر این دل میزند

ای بی وفا..ای بی وفا..از غم نیاموزی چرا ؟

غم با همه بیگانگی ..هر شب به ما سر می زند......

......

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 21:7  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........::::::: پرواز ::::.......

 

قول میدی که از عشقت برام قفسی نسازی و پر پروازم باشی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 2:32  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

...::: عشق :::.......

 

                  تنها رمز رسیدن به عشق اینه که

                                                            اول خودتو به خاک بسپاری.........

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 2:10  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........::::::: یه حس ::::.......

 

یه حس عجیب دارم

حس قشنگ بچه شدن..بازم دارم بهونتو میگیرم ..میبینی...

هنوزم بزرگ نشدم..

هنوزم سهم من از زندگی دلتنگت شدنه..

خیلی پیشم جات خالیه..خیلی ...

اما افسوس..

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 1:26  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........::::::: سوختن ::::.......

 

 میگن : لازمه ساختن ..سوختنه

اما وقتی سوختم تموم شدم دیگه چی چی رو باید بسازم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 18:47  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

.....:::: سکوت ::::......

 

سکوت صبورانه منو به حساب نفهمیم نذار

بذار به حساب بزرگی دوست داشتنت که گناهات توش گمن

*****

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 18:44  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........::::::: فرار ::::.......

هميشه خواستم ازت فرار كنم
ازخاطراتمون..........
از خنده هات كه هنوز جلو چشامه........
از صدات كه هنوز تو گوشمه زنگ می خوره.........
از نگاهات که همه جا دنبالمه..........
از دستات که محبت نشر میکردن.........
از نفسات كه گرمیشون تا ته ته قلبمو می سوزوند........

از حرفات كه هنوز تو ذهنمه..........

 از يادت كه هميشه تو يادمه.........
از دلتنگي هات كه هميشه من سنگ صبورشون بودم........
از شاديهات كه من توشون سهمي نداشتم...........
از شيطنت هات كه بلاهاش مال من بود..........
از گريه های مردونت كه صدای هق هقش هميشه باهامه.........
از حرفهاي عاشقونت كه هنوزم كه هنوزه وقتي يادم مياد تنم گر ميگيره..........
لابد ميگي چرا فرار ..؟
اخه اونا منو ياد بزرگترين حماقت زندگيم ميندازن........
                                                                   حماقت بزرگ عاشقت شدن.........

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 17:52  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........::::::: پاسخ محبتاتون ::::.......

 

 ... به آسمون دلتنگی من خوش اومدین ...

اگه میدونستم که تو این مدت کم میتونم اینمه دوست خوب داشته باشم زودتر اینکارو میکردم

حسابی منو خجالت دادین .....از اینکه باهام راحتین و صمیمی ممنونم.... امیدوارم شرمنده محبتاتون

نشم..من و مهتاب بازم منتظر و چشم به راهتونیم ....فدای همتوون.....

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 22:54  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

......:::: مشق عشق :::::.......

 

                                  <<<   عشق مشقه  ....... مشق عشقه  >>>

خدا کنه کاری نکنیم که تو مشق عشقمون

 غلط املایی مونو کسی بتونه بگیره

خدا کنه مشقامونو با دقت بنویسیم که بعداٌ  کسی از بدی خطمون گله نکنه

خداکنه تو نوشتن مشقامون چیزی رو جا نندازیم که

بعداٌ کل جمله زنگیمونو خراب کنه

خدا کنه یاد بگیریم که اول وقت مشقامونو بنویسیم

خدا کنه مشقی رو ننوشته نذاریم که بعداٌ جریمه شیم

و خدا کنه.......

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 21:38  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

....:::: غم ::::.......

 

 ---- غم من غم نیست                    اگه هست کم نیست -----

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 18:57  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

 ----  چه دير فهميد مزرعه، که مترسک ، محتاجِ تنها با او بودنست  ----

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردانیست

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...

فروغ فرخزاد

 << روحت شاد ... نیستی اما مونده اسمت توی غربت شبونم >>

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 18:42  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

.......::::: زندگی ::::.........

 

زندگی حرف ميان من و توست.....زندگی رمز  نگاه من وتوست

نیگام کن....زل بزن تو چشام..میخوام ببینم چقده دوستم داری...

میدونی چرا میخوام از چشمات بخونم؟

آخه چشمها تنها دریچه احساسهای آدمهان که مستقیماٌاز قلب به بیرون باز میشن

.......چشمها هیچ وقت دروغ نمیگن.........

اما اینو یادت باشه اگه ریگی تو کفشته هیچ وقت تو چشمای یه عاشق نگاه نکن

چون برق عشق اونقده قوی که همونجا از خجالت

 میسوزونتت.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 18:32  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

......::::: بازم یه عصر جمعه دیگه ::::.......

 

بازم یه هفته تموم شد و نوبت جمعه رسید. بازم اندازه یه جمعه دیگه ازت دورتر شدم....عصرهای جمعه اونقده سخت و کسل کننده برام میگذرن که نگو ...اگه گفتی چرا ؟

فقط نگو که یادت نیست چون نهایت نامردیه ؟ من تموم خاطراتتو مو به مو حفظم و دریغ از یه یاد خشک وخالی از من....خیالی نیست میدونی چرا ؟ چون  من تو ی تو و ذات تواثری از مردونگی ندیدم...

باشه خودم میگم ..نمی خوام بیشتر از به خاطر من به زحمت بیفتی  ..میترسم خاطرات بد با من بودنت اذیتت کنه ..برا این از عصر جمعه ها متنفرم چون آخرین باری که بهم  دروغ گفتی  عصر دلگیر یه جمعه بود . آروم و آهسته تو گوشم گفتی دوستت دارم....

                                                    .......  یادته؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 17:25  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

....::::::: تقدیمی ::::::........

 

خیلی وقته کسی برام گل هدیه نداده (چه ظلمی) ...

ما هم قرار نیست که جواب ظلم رو با ظلم بدیم

پس این دسته گل رو که با تموم وجودم تقدیم وجودت میکنم 

 به پاس همه محبتات

ازم قبول کن

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 13:34  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

......:::::: بیا :::::........

به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايی تنها و تاريك خدا مانند
....دلم تنگ است....

بيا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهی ها
....دلم تنگ است....

بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال

دلی خوش كرده ام با اين پرستوها و ماهی ها
و اين نيلوفر آبی و اين تالاب مهتابی
شب افتاده است و من تنها و تاريكم

و در ايوان من ديريست
در خوابند

پرستوها و ماهی ها و آن نيلوفر آبی
!بيا ای مهربان با من
!بيا ای ياد مهتابی


(مهدی اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 11:17  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

دلتنگم.......

تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که نتونی حرف بزنی...

تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که سکوتت بلندترین فریاد ذهن آشفتت باشه؟

تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که غمت بشه بزرگترین و لاعلاج ترین غم دنیا؟

تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که چشماتم از ریختن اشک خسته بشن و نخوان ببارن؟

تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که دلت برا غمات یه ذره جا نداشته باشه؟

تا حالا شده اونقده دلتنگ بشی که از نگفته ها بترکی و هیشکی رو نداشته باشی که سرتو بذاری رو شونش و های های گریه کنی؟

من الان اون جوریم از بس در خونه مهتاب خانم رفتمو براش از دلتنگیام گفتم دیگه روم نمیشه کی میدونه من باید چیکار کنم........

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 3:23  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

......::::: من و مهتام ازتون متشکریم :::::::.......

هنوز شروع نکرده دستهای مهربون شما منو همراهی میکنه و احساسات قشنگتون بهم نیرو میده تا بنویسم...از شما ستاره های مهربون سرزمین پر مهر آسمون صاف و زلال محبت متشکرم...
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 1:32  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

......::::::من و مهتابم :::::........

تا حالا عاشق و معشوقی به این سادگی دیدین؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 19:19  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

مهتاب...

نمی دونم تا حالا آهنگ مهتاب ویگن و گوش دادی یا نه ......ولی اگه گوشش ندادی حتماٌپیداش کن و بهش گوش بده..اونوقت میدونی که  چرا من دلتنگ . عاشق مهتابمو  دیوونه سادگیش...آخه مهتاب خانوم با تموم پاکی و صداقتش اوون بالا نشسته و هیچ ادعایی نداره.

شبا هر وقت دلت گرفت. آرووم سرتو به آسمون بکن و از دلتنگی هات بگو..مهتاب خانوم دلش خیلی بزرگه... من از طرف مهتابم بهت قول میدم تو دل بزرگش جایی هم برای زمزمه های دلتنگی تو داره ...تو هم قول بده من و مهتابمو تنها نذاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 18:55  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

به خونه خودت خوش اومدی...

به خونه خودت خوش اومدی..نکنه یه وقت اینجا احساس غریبی کنی هااا ...اگه اینجا اومدی بدون تو هم میتونی از دلتنگی هات بگی و مرحم دل یه دلتنگ بشی...اخه دلتنگا گره  دلتنگی هاشون نداشتن یه همدمه.. دلت می خواد من و تو همدم هم باشیم تا دو تا دلتنگ از دلتنگای عالم کم بشه  بیا  دستاتو بذار تو دستم تا دیگه دلتنگی نباشه ...بیا من منتظرتم  ولی همیشه یادت باشه هر وقتی بهم سر میزنی بی خبر نری هاآخه نمی دونی بی خبری بد دردیه...

من از حالا تا ابد منتظرتم.....اما بدون دنیا مثل من صبور نیست ..پس قول بده به موقع بیای

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 18:27  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

سلام دوستان


با عرض سلام خدمت همه دوستان خوب من :

از این به بعد در اینجا سعی خواهم کرد که مطالبی هر چند کوتاه بنویسم و سهمی در پر کردن اوقات شما داشته باشم . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 17:54  توسط ملکه شبهای مهتابی  |