......::::: قرار با خدا ::::.........
سفره اي بود دو جام کوچک و دلي که مالامال از حرف و واژه بود.........
دلي که با قفل سکوت روزها و ماه ها بايد و بايد واژه هايش را زنداني کن...
ديشب با خدا وعده اي داشتم اري با خدا تعجب نکن.........
برايش از تو گفتم از تويي که خدا فقط يکي افريد يکي براي تمام دنياي به اين بزرگي...
و از تمامي اين افراد يکي را افريد تا دردمندانه...
سر بر زانوي تنهايي خويش
زار زار عشقت را گريه کند...
ديشب با خدا وعده اي داشتيم و قراري...امده بود تا گوش به حرفهاي دلم بسپارد..........
اما من
فقط جام کوچک را بالا گرفتم و گفتم
به سلامتي...
اري ديشب به سلامتي تو با خدا مي زدم
فقط براي سلامتي ات
نه براي انکه باز گردي........
نه براي انکه دوستم بداري........
نه براي انکه عاشقم باشي........
ديشب تنها براي سلامتيت با خدا مي زدم..
براي سلامتي چشمانت که مرا تا دور دست هاي اقيانوس رويا ميبرد.........
براي دستانت که گاه گاه نوازش از دست رفته مادر را برايم تداعي ميکرد...
اري ديشب براي سلامتي تو مي زدم...
من
تنها
در گوشه سکوت وهم انگيز خود
با خدايم
براي سلامتي تو
مي زدم
باز گرد و لطفي شامل حال چشم هايم كن -------

