به زير باران مي روم و هم نوا با گريه ي اسمان مي گريم تا كسي اشك هاي مرا نبيند.
به زير باران مي روم و فرياد مي زنم تا صداي فريادم با فرياد اسمان يكي شود.به زير باران مي روم تا ناله هاي دلم با ناله هاي باد يكي شود و كسي شاهد شكستن روح خسته ام نباشد.
به زير باران مي روم و تكيه به همان درخت بيد مجنون كنار جاده كه يادگاري هايمان را روي ان مي نوشتيم به انتظارت خواهم ماند ,تا به زير هر يك از قدمهايت گل سرخي بگذارم.
مي دانم خواهي امد و دستان سردم را در دستان گرمت خواهي گرفت تابا هم به سرزمين ارزوها برويم .........
باران كه مي آيد
گوش به زنگ صداي تو
تكه تكه ترانه هاي كهنه را كنار هم مي چينم
و هميشه به همين حقيقت تلخ مي رسم كه :
تو هم با من نبودي !!!
************************************
ناگهان چقدر زود دير مي شود
تا نگاه مي كني
وقت رفتن تو ناگزير مي شود.
ببين! آسمان ابري است، باران مي آيد.
" بــــــــــمان !
لااقل باران را بهانه كن! "
******
************************
چشمانت كه باراني ميشوند
تمام تنم كوير ميشود...
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 5:30  توسط ملکه شبهای مهتابی
|
آره بعداز بیست و چهارسال ...دیگه نمی شه همون جوری بود که بودیم ....
دیگه دلهای اروم و دوست داشتن های صادقانه نمی تونه همون جوری باشه ..
نمی شه الان دعوا کنیم و بعد ازیک روز دوباره آشتی کنیم
دیگه دلامون صافی و پاکی بچگی رو نداره ...
راست می گی بزرگ شدیم ...آنقدر بزرگ که وقتی دروغ می گیم کسی نمی فهمه ...
وقتی کار بدی می کنیم کسی تنبیهمون نمی کنه....آره بزرگ شدیم ...
ولی اگه اینطوره چرا وقتی داشتی می رفتی گریه کردی ..
چرا وقتی تو خم کوچه گم شدی دیگه نتونستم بغض گیر کرده در گلمو بخورم و از چشمام مثل چشمه اشک جاری نشه .. چرا هنوزم وقتی یادت میکنم دلم تنگ می شه ....
چرا همه چیز گم شد ...
راستی اگه یک روز صفای کودکی رو پیدا کردی منو دوباره یادت بیار شاید بتونی گناهمو ببخشی ....
شاید بی گناه بودم ..........
*******************************************************
من نیز گناه کردم اما..... این بود گنه که با تو باشم
سرمست سبو چو باده نوشان آن لحظه که عاشق تو باشم
من نیز زدست خویش زارم افتاده و زار روزگارم
اما توبدان امید م ای یار تنها به رخ تو دیده دارم
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 1:27  توسط ملکه شبهای مهتابی
|
سلام شاهزاده روياهاي من
اره بازم منم همون ملكه غمگين و خسته قصر يخي..
همون ملكه بد قول..اما عاشق همون ملكه ديوونه كه عاشق يه شاهزاده ديوونه تر از خودش شده ...همون ملكه دشت رزاي زرد همون زردي كه تو چشم ادما نشونه نفرته و تو چشم اين ملكه ديوونه نشونه عشق... همون ملكه اي كه يه دسته رز زرد شده يه قصر گل تو دلش همون ملكه اي كه هر شب احوال شاهزاده مهربونشو از مهتاب و ستاره مي پرسه ...بازم بگم يا كافيه...
نه نه هيچ فكر نكن اتفاق خوبي افتاده كه دارم با اين لحن صحبت مي كنم... هيچ اتفاقي نيفتاده روزا رنگ شبن و شبا رنگ تنهايي و دل من همچنان پر از درد و غم اما اينجا يه چيزي هست كه همه چيو تغيير ميده و شده يه نقطه نوراني تو دل اين ملكه تنها و خسته و اون وجود شاهزاده ايه تو ديار عاشقي كه ملكه فقط و فقط به اميد رسيدن به اون ساعتها و روزها منتظره و تمام درد و رنج و اشكشو ميون تموم تاراي نخ هاي رنگي مي زاره و رو يك تابلو كوچيك مي بافه تا يه روز يه روز كه دوباره خورشيد ازادي بتابه تقديم كنه به شاهزاده روياييش...
تابلويي كه كوچيكه و بچه گونه تابلويي كه واسه شاهزاده ارزشش خيلي كمه اما ملكه اونو داره با نخ هاي دلش مي بافه...
يه تابلو رنگي با يه دنياي سفيد كودكانه دنياي پاك و صادق بچه ها دنياي به دور از رنگ و رياي ادم بزرگا...چيزي كه هر روز دونه دونه اشك ملكه روش ميچكه...
چيزي كه بيشتر شده بافته رنج ملكه هم دم اين روزاي سخت و تاريكش....
شاهزاده من...فرشته من...عشق جاوداني من...چقدر حالا مي فهمم كه بيشتر از اونچه فكر مي كردم دوستت دارم...حالا مي فهمم كه دستات چشمات نفسات بوسه هات همه و همه تنها دليله برا نفس كشيدن من...حالا مي فهمم كه تپشاي قلبت تنها چيزيه كه باعث ميشه اين قلب پر دردم بتپه...
مي دونم تو اين يه هفته چي به تو گذشته مي دونم الان چقدر عصباني و ناراحتي..مي دوني هزار فكر پيش خودت مي كني..اما ...اما ..اما چه كنم دستم كوتاست و خرما بر نخيل..مي دوني من مثل چي مي مونم ...
مثل سنگاي ته يه چاه عميق و تو عين مهتاب كه هر شب تو رو از ته چاه ميبينم اما هر كاري مي كنم نمي تونم حتي نميتونم دستمو از چاه بيرون بيارم واي به حال اينكه بخوام دست ماهو بگيرم و اسموني بشم...
تنها دل خوشي اين سنگ سياه شده همين كه شب به شب عكس ماه و تو اب چاه ببينه و زمين و زمان و قسم بده كه مبادا تلنگري به اب بزنن و نقش معشوق زيباشو خراب كنن
همون موقع ها كه عاشق تو شدم مي دونستم كه داشتنت خيلي كار مشكليه همون موقع كه تموم حرفامو برات زدم همون موقع كه فهميدي چي هستم و كي هستم بايد مي فهميدي كه يه ادم پر از مشكلم سواي همه دختراي هم سن و سال خودش...اما سواي همه ادماي دور و برش يه قلب داره كوچيكه اما پاكه و بي ريا كه با تمام وجود سپردش به تو تنها چيزي كه خيلي ها با جبر و زور و تهديد نتونستن بدستش بيارن همون چيزي كه پولاي رنگارنگ و قيافه هاي جذاب نتونستن چركين و كثيفش كنن...
تو اين روزا دل يه دل پاك و بي ريا ناياب ترين چيزيه كه وجود داره كه روزي صد هزار بار شكر كه حد اقل يكيش نصيب من شده...من به زيبايي و پاكي دل تو قسم مي خورم چون با تمام وجود اعتراف مي كنم كه دل تو پاك تر و زلال تر از قلب منه...تو يه گوهر نايابي كه خدا به من داد و اميدوارم فرصت بهم بده و موقعيتشو تا هر چه بيشتر مراقب و مواظب اين گوهر باشم حد اقل بهم فرصت بده تا چند صباحي همراه اين وجود گوهري پاك زندگي رو عشق رو ديوونگي رو خوشبختي رو فرياد رو معنا كنم..............
دلم تنگه خيلي دلم تنگه دلم مي خواد يه روز با هم بريم يه جايي كه ريا توش كمتره و قلبامون راحت تر مي تونه فرياد بزنه كاش خدا فرصت با تو بودن دوباره رو بهم بده...
وقتي دستام خالي باشه وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم كه بدونم لايق تو........................
+ نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 15:4  توسط ملکه شبهای مهتابی
|
وقتي آموزگار پرسيد عشق چند بخش است ؟! دستم را بالا و پائين بردم و گفتم يک بخش .
اما وقتي تو را شناختم فهميدم که عشق 3 بخش داره :
1- اتش تو را ديدن
2- شادي با تو بودن
3- اندوه بي تو ماندن
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 11:34  توسط ملکه شبهای مهتابی
|
از تو جدا شده است ... دلم نه ؟؟؟........
از این همه آبی ... از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده است .... از این همه آوای موج که عاشقانه بر شانه هایم می گذرند ... از اینهمه پرنده که مرا به یاد بهشت می اندازد .... عبور می کنم و به سوی آنهمه خاکستری می آیم ...
قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...با نفس تو نفس کشیدم ...با دل تو گریستم ....
دلم برایت تنگ شده است شیرین ترین رویای زندگی ... دلم برایت تنگ است و می دانم به سوی تو باز نمی گردم ...
در این همه آرامش و زیبایی ...مسخ شده ام ....همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...به رویای تو غرقم ...
فکرش را بکن ...مرگ که لحظه ای فرا می رسد و پنجه در پنجه جانم می اندازد و از ذره ذره تنم بیرون می کشد ....و این من تهی ...این دل تهی ...این جان بی تن ....هر یک گوشه ای ...
تن را به خاک ...جان را به آسمان خواهند سپرد ....و دل را ....به فراموشی ....
فکرش را بکن ...همین جا ..همین حال ...که من اینجا همه وجودم را به دست آوای خوش بهشت سپرده ام ....بیاید ....نزدیک من بنشیند ... چشم در چشمم بدوزد دستهایش را آرام آرام به سویم دراز کند ...و آنگاه که در جذبه سکوت در رویای تو ام ... ناگاه همه چیز سیاه شود ....مثل وقفه میان دو حلقه فیلم ....آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده می دوختیم و یک لحظه در سیاه مطلق فرو می شدیم ...تا باز با شمارش معکوس ...به دنیای رنگها باز گردیم ....
اما اینبار شانه ام نه به شانه تو....به خاک سرد است ....و می دانم اینبار که در ابدیت فرو می شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ....ندارم ....می دانم که اینبار ...شمارش معکوس ...تا انتهای دنیا ادامه خواهد یافت ....و انتظار بس طولانی ...و بدون مرگ ....که من اینبار خود مرگم ....
دلم برایت تنگ شده است قرار دل....و این ....اینهمه تلخم کرده است
بازهم بهت میگم ...........دوستت دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 17:47  توسط ملکه شبهای مهتابی
|
چه سلامی ؟!چه نگاهی! وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالاها هم خیال پایین آمدن ندارد.
چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیامده به خاطرش خودکشی کردند.
چه گرمایی ؟!وقتی دیگر مه آه من یخ دستانت را حتی تکان نمی دهد.
چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفتی و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است.
چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روز دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم.
چه سیبی ؟!وقتی سرخ را زیر سوال کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی.
چه تولدی؟! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر دین ناز سوسوی چشمانت سوزاندی.
چه بخششی؟! وقتی دیگر چیزی ، حتی لحظه ای درنگ نیست که به تو هدیه نکرده باشد.
چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری.
چه نامه ای؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنتهایمان به آب روان می سپاری شاید آن سوی رود نمی دانم کجا،کسی با خواندن خطی از آن به زندگی باز گردد.
دریغ از یک شب بارانی،دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمه زده گلدان معصوم آن خانه دور اما قشنگ،نخستین حرف نمی دانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه این بار به خاک مهربان بسپارد .
این دفه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آنوقت تمامش را که خواندی یک بار هم کار تو مثل کار ما،از کار گذشته باشد........
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 0:46  توسط ملکه شبهای مهتابی
|
خیلی وقت بود میون زمین و اسمون معلق بودم من میخواستم برم اسمون و فرشته بشم..
خدا می گفت نه برو زمین و ادم باش...دلم می گرفت از ادما ........
دوستشون نداشتم....... بینشون غریبه بودم ....زمین تاریک بود.. من عاشق روشنایی اسمون بودم ..من سرزمین فرشته ها رو دوست داشتم....غوغا بود تو اون سر زمین هر روز میدیدم اسم یه نفرو که تو شهرشون اوازه می شد و چه فرشته ها که بارون می شدن تو دل ابرا و می باریدن... دلیلشو نمیدونستم میگفتم شاید اینا فرشته بارونن...معلق بودم مثل همیشه اسمونو دوست داشتم مثل همیشه ...تا فرشته هم صحبتم شد چشماش خیس بود ...گفت تو ادمی گفتم نمیدونم.. میخوام فرشته باشم...عکس تو رو نشونم داد گفت خوش بحالت ادمی اخه اونم ادمه اما من فرشته...بعد بارون شد و بارید...درک نکردم حرفاشو ....عکس تو دوباره اومد تو ذهنم اینکه تو ادمی اون فرشته...دلم لرزید...چشات انگار اومده بود تا اسیر کنه....دیگه دل و دماغ اسمونی شدن نداشتم...حالا میخواستم بیام زمین ادم باشم...خدا گفت بمون فرشته باش این دفعه من گفتم نه می خوام برم زمین ادم باشم...اومدم زمین ادم شدم زمین دیگه سیاه نبود تو دشت نگات گم شدم...خندیدم...حالا خدای من در زمین بود خدای من در اغوشم بود خدای من در قلبم بود...اومدم زمین به فرشته ها فخر فروختم که ادمم و بیشتر فخر فروختم که تو خدای منی....خدا دلگیر شد شاید....شب بود...ادما خواب بودن ....تو خواب بودی...فرشته ها خواب بودن ...من اما بیدار بودم خدا هم همینطور تو خوابو از من گرفته بودی و من خوابو از خدا...خدا گفت هنوزم می خوای ادم باشی !گفتم اره نگاه کن خدای من کنارم اروم خوابیده....گفت اگر خدات دیگه نبود؟گفتم خدا همیشه هست!گفت نه اما خدای تو....و به اندازه چشم بر هم زدنی طول کشید چشمات بسته بود اما پرواز می کردی و من مات و مبهوت فقط نگاه می کردم...من اومدم زمین و زمینی شدم به خاطر تو ....تو اما رفتی اسمون و اسمونی شدی به خاطر خدات....من عاشق تو بودم به قعر اومدم تو عاشق خدا بودی به اوج رفتی....هنوزم اسیر زمینم....هنوزم مبهوت پرواز عشقم....هنوزم در حسرت فرشته بودنم...سهم من از تموم لحظه ها فقط لحظه ای اغوش تو بود و بس...
من برای اون لحظه تمام هستی ام رو فدا کردم..
اما داشتن اين همه حسرت بر دل به از ان بود كه حسرت لحظه اي با تو بودن بر دل....
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 0:30  توسط ملکه شبهای مهتابی
|
هنوز بين يكي بود و يكي نبود قصه دلم گير كرده بود...
عاشق بودي و نفهميدم ...حرف زدي و نشنيدم ...گريه كردي و حس نكردم...تو ميون داستان گنجيشكك اشي مشي قصمون از اين شاخه به اون شاخه مي پريدي من اما هنوز داشتم به نون اضافه بين يكي بود و يكي نبود فكر ميكردم...
زود عاشق شدم و دير درك كردم دير عاشق شدي و زود درك كردي...
هر دو. عاشق بوديم يكي گنگ و سر درگم يكي محكم و مطمئن...
از مهر گفتي نفهميدم...از عشق گفتي نشنيدم...از صداقت گفتي درك نكردم...از عشق فقط عشقو و فهميدم...
تو به قصه ي ما بسر رسيد رسيدي و من هنوزم باز بين اون نون يكي بود و يكي نبود حيرون بودم...
تو خسته شدي و گنجيشك عشقت پر زد چون به خونش نرسيد...و من امروز تازه معناي نون بين يكي بود و يكي نبود رو فهميدم معناي اون نون تو بودي...........
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 0:48  توسط ملکه شبهای مهتابی
|