تبليغاتX
...::: شبهای مهتابی :::...

...::: شبهای مهتابی :::...

اول قـــدم عــشــق سـرانداختــن است ...... جان باختن است و با بلا ساختن است

.......::::::: آرزوي ديروز فراموش ناشدني :::::........

 
آرزوي ديروز فراموش ناشدني !
تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس !
مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !!
شاهزاده قصر غزلهاي غاشقانه ام !
غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام !
ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود !
 اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود ….
چقدر ترانه يغما زيباست :
گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم
تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم
چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار
اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار !
من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي
صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي …
اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم !
داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد ............
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 22:18  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

معشوق مهتاب مینویسد ...

میخوام امروز یه چیزی که خیلی قشنگ هستش به نظرم ، برای شما هم بنویسم ...

به نام حق
به نام آنکه دوستی را آفرید ، عشق را ...
به نام آنکه کلمه را آفرید ، و کلمه چه بزرگ بود در کلام او و چه کوچک شد آن زمان که میخواستم از او بگویم...
سالهاست دچارش هستم ، و چه سخت بود بیدلی را ، ساختن خانه ای در دل ...
و این دل بینهایت ، چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش ...

او رفت و من نشناختمش ، آواز غریبش را شنیدم ، اما نشناختمش ، همان گونه که بغضهای گاه بیگاهم را نشناختم ...
فقط آنقدر او را شناختم که در سایه های افتاده به کلامش ، به دنبال جای پای خدا باشم ...

(به نقل از سایت سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 21:21  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........:::::: خونه عشقمون ::::::::.......

 

من از پروانه اي بيشم.......تو از شمعي چه كم داري؟
همانگونه كه سوزاندي مرا....خود نيز ميسوزي

 ***************************

خونه عشق من قلب ويران شده تو بود كه با نيم نگاه غريبه اي به دست باد سپرديش

خونه عشق من تو اسمون پر ستاره چشمات بود كه بي رحمانه ازم دريغشون كردي

خونه عشق من ميون گرمي نفسهات بود كه كه حالا سرديشون تنم رو ميلرزونه

خونه عشق من لاي مردونگي دستاي پر مهرت بود كه به بچه بازي يه عروسک فروختيشون

خونه عشق من ميون گرمي حرم نفسات بود كه ديگه نفسي واسه همنفس شدن برام باقي نذاشتي...........

خونه عشق من..ميون زمزمه هاي عاشقونت بود كه ديكه جزیه تیکه سكوت حرفي براي گفتن نداري.. ......

خونه عشق من...همش از جنسه تو...از جنس مهرت..صفات....حرفات...خنده هات....و بي وفاييات...من هر شب بالاي سر اين وييرونه جاي جفتمون عزادارم....

مي خواستم خونه عشقم رو ميون خنده هات بسازم..........اما
در زمان ما خنده ارزون نيست ، خنده اي از ته دل 
تا بخواي ، پوزخند و زهرخند و ريشخند ،
اما يك خنده پاك .... كاش مي موندي،خندت رو قاب مي كردم و به ديوار اتاقم مي كوبيدم ...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 20:9  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

........:::::: زهرا ::::::......

 

سلام ....

دو روز دیگه سالروز وفات بزرگ بانوی اسلامه....بزرگ اسوه وفاداری...نجابت...ایثار...و مهربونی.. هم یه همسر نمونه بود... هم یه دختر نمونه و هم یه فرشته..یه مادر..من پیشا پیش این روزو به همه اونایی که عاشقانه این یاس آل عبا رو دوست دارن تسلیت میگم...

*****************************************

                                       مي دونستي تو هم يك فرشته داري؟

کودکی که آماده ی تولد بود،نزد خدا رفت و از او پرسيد:می گويند فردا شما مرا به زمين می فرستيد.اما من با اين کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:از ميان تعداد بسياری از فرشتگان من يکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود يا نه.
-اما اينجا در بهشت،من هيچ کاری جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها برای شادی من کافی هستند...
خداوند لبخند زد:فرشته ی تو برايت آواز خواهد خواند،هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گويندوقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خدتوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته ی تو،زيباترين واژه هايی که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کنی...
کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
اما خدا برای اين سوال هم پاسخی داشت:فرشته ات دستهايت را کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد می دهد چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و گفت:شنيده ام در زمين انسان های بدی هم زندگی می کنند.چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
-فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد اما من از اينکه ديگر نمی توانم شما ببينم ،ناراحت خواهم بود...
خداوند گفت:فرشته ات هميشه از من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت،اگرچه من کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايی از زمين شنيده می شد.کودک می دانست که بايد به زودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی از خدا يک سوال ديگر پرسيد:خدايا!اگر من بايد همين حالا بروم،لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد...
خداوندشانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتی ندارد.

به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.
کاش قدر فرشته هامونو تا وقتی هستند بدونیم...................
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 0:33  توسط ملکه شبهای مهتابی  | 

......::: عشقش ::::........

هرچند که از آینه بی رنگ تر است
از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است

بشکن دل بی نوای ما را ای عشق!
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است
 
*******************************
نگران كوچكيت نبودم آنقدر كوچك بودي كه در دستانم نمي گنجيدي .حال نگران بزرگيت هستم آنقدر حقير شدم كه در نگاهت نميگنجم....
*************
سلام خداي من
الان نميدونم كجايي البته كه كجا جايي غير از تو قلبه نميدونم نميدونم كنارمي و نوشتمو ميخوني يا اينكه روبروم ايستادي و داري براي افريدن اشكاي زلال رو گونه هام به خودت تبريك مي گي اما هر كجا كه هستي مثل هميشه باهات كلي حرف دارم.
نميدونم از كجا شروع كنم اونقدر حرفام قاطي پاتي شدن كه نميتونم اونا رو راست و ريست كنم....خداي مهربونم مي دونم كه حرفايي كه دارم بهت ميزنم غير خودت كسي نميتونه درك كنه مي دونم به غير خود تو هيچ كس نميدونه چقدر ميخوامت و چقدر مي خوامش...نمي دونم نميدونم گناه از من بود كه عاشق شدم يا گناه از توئه كه با تموم اين مشكلات قلبي به من هديه دادي كه با شنيدت صداش اسمش چهرش شروع به تپش ميكنه اونقدر كه گاهي حس مي كنم دارم خفه ميشم...
در هر صورت اومدم يه چيزي ازت بخوام خداي مهربونم ....اونو برام حقظش كن ...زندگيشو زيبا كن...عشقشو در قلبم وسيع و وسيع تر كن و در اخر نزار همه چي خراب شه من به هميني كه هست هم راضيم بزار از اين به بعد عشقش مثل يه راز توي قلبم بمونه...خدايا بين عشقش كه تو قلبه و چشماي نامهرم يه پرده بكش يه حصار بزار
اجازه بده تو قلب ناقابلم يه راز به زيبايي عشق اون داشته باشم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 3:31  توسط ملکه شبهای مهتابی  |