بعضی ها وقتی دلشون ميشکنه به فکر دلشونن نه بعضیها
بعضيهام وقتی دلشون ميشکنه به فکر بعضی هان نه دلشون
*********************************
گاهی وقت ها
دل تنگی هم چنان ادامه پيدا می کند
تا آن دورها
تا آخر آسمان ، جايی نزديکی های زمين
کافيست سيگاری آتش بزنی
ليوان سفالی داغ را در دست بگيری و
پاهايت را آن سوی پنجره تاب دهی
فارغ از نگاه مردک همسايه .
و آرام آرام
پوست صورتت را رها کنی به دست سرمای ابدی .
دل تنگيت انگار
هزار ساله ست
رويت را بيهوده برمگردان
نه دستانی از پشت سر ، روی چشمانت حلقه خواهد زد
نه هُرم داغ نَفَسی روی پوست گردنت خواهد نشست
و نه بوی آشنايی به وسوسه ، از پنجره جدايت خواهد کرد .
بيهودگی
تا آن سوی ديوار بلند همسايه موج می زند
و اميد
تنها هم عمر يک سيگار است .
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 23:59  توسط ملکه شبهای مهتابی
|
دیگه نایی برای دوست داشتن برام نمونده..گاهی وقتا حس میکنم نفسهای اخرو می کشم و گاهی باشتاب پیش میرم وگاهی به شدت در جا میزنم.....
تموم چیزایی که یه زمانی برام عشق بودن یادته؟
تموم اون چیزای رنگی و قشنگ توی تنگ بلوری نگات سرمست شنا ميکردن و تو ....توی یکی از همون روزای سیاه و سفید با هم بودنمون خواسته يا نا خواسته تنگ بلوری نگاتو را به زمين زدی و شیکوندی.. اون لحظه چقدر برام غریبه بودی .......یادته؟
تو رفتی...من موندم . یه عشق شکسته بزرگ وسربه زيرو سخت...
چیزی که عوض شد رویاهای من بودو نگاه های تو و دنیای من و احساس تو...
احساسم احساسی بود ناب و پاک ولی چیزی که پیوند نخوردنی بود جادوی طلسم نگات بود..
اره جادوگر چیره دست سرزمین نفرین شده قلبم...
هنوز هم هر چند وقتی قطره های باقیمونده احساسم .خاطره های اون تنگ بلور دلتنگی ها مونو ... اون مهربونیای گا ه وبیگاهتو ...اون تب کردنهای عاشقونمو.... یادم میندازه..
اما نه...من ديگه مرد ميدون نيستم .. اره میترسم....همه که میدونن تو هم بدون...میترسم.....دستام نگام و قلبم در حال فرار و گریزن.. ...از تو ..اما تو نميدونی ..میبینی..همه چی شده تو..تو..تو........
ولی من با دردشون انس گرفتم . حالا اونا جزئی از منن...از خود خودم..درست مثل تو..که همیشه بی منی ولی من که با توام...اره شدی پاره ای وجودم..
میدونم که نميدونی و نمی فهمی ترس من از تو نيست همه واهمم همه فرارم همه دلتنگیام از دست خودمه...اره اسمشو بزار فرار من از من..این بهترین توصیفه..
اونم فرار بی حاصل که فقط خستم میکنه
اخه تا اخر دنیام که بدوم و فرار کنم از تو که نمی تونمجدا بشم..درسته که من از تو نیستم ولی تو از منی.....
اخه من زود زود دلم برات تنگ میشه میدونستی؟؟ این میشه همون گريز نا گزير از تو
اره می ترسم که تمام اين عشق... اين صداقت ..اين محبت ..دروغی بيشر نباش ولی نه دروغ نیست ..فرشته ها که دروغ نمیگن ..شایدم حقيقتیه که عمرش کمه و زیاد طول نمیکشه که دستهای مهربونتو باد بی چشم و روی روزگار با خودش ببره...
میترسم..اعتماد سبز چشمات یهو خالی شه.. و بارون چشمهام هیچوقت بند نياد.
داد ميزنم.. گريه می کنم ...طردت می کنم تا بری و من هر چه زودتر از روياهايی به زيبايی مرگ خلاصی پیدا کنم..
ولی بدون تو دلم هم که شده میگم که اين انتظار برام سخته ..خیلی سخت.....
من ميدونم و باور دارم که دنيای کوچک ما تحمل اين عشق رو نداره و میترسم از اون لحظه سياه ... حس میکنم می خوای بری...اره می خوام بری و بذاری تا ابد عاشقونه و تنها پرستشت کنم .
می خواهم عشقت تو دلم جاويد بمونه تا تو نگاه خودم..تو وجود خودم..تو جدال با سرنوشتم شکایتمونو فقط به خدا ببرم...
می خوام بروم و تو و عشقت رو با خود ببرم.... قبل از اینکه گذر زمان تورو از من بگيره و
جبر زمانه
عشقت رو.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 3:11  توسط ملکه شبهای مهتابی
|
معشوق مهتاب مینویسد ...
در قصه ای قدیمی حکایت میکنند که و قتی روزی روزگاری در سرزمینی دور ، مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند ، خداوند تصمیم گرفت تا تنبیهی سخت بر آنها مقرر فرماید ، تنبیهی سختتر از آتش و سیل و زلزله و قحطی و بیماری ، تنبیهی که نسل ها را سوزنده تر از آتش بسوزاند ، با آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود.
پس خداوند ۲ کلمهء «دوستت دارم» را از ذهن و قلب مردم پاک کرد ، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده نه گفته و نه احساس کرده باشند.
ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود ، اما بلا کم کم رخ نمود ، زمانی که مادری میخواست ، عشق بی غش تقدبم فرزند کند ،هنگامی که ۲ دلداده میخواستند ، کلام آخر را بگویند ، و خود را به یکباره به دیگری واگذارند ، آنگاه که انسانها ، دو برادر ، دو همسایه ، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس میکردند و میخواستند که آنرا نثار دیگری کنند ، زبانه بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همهء این نیازها بود ، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمیشد . و بعد ...
کم کم سینه ها سرد شد ، روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگزین شد . دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت . آدمها در خود فشردند و در تنهایی بی وقفه از خود پریسدند :
«چه شد که ما به اینجا رسیدیم ؟ کدام نعمت از مبان ما رخت بر بست ؟ و اندوه امانشان را برید. »
خداوند دلش بر این قوم ، که مفلوک تر از همهء اقوام جهان شده بود ، سوخت و کلامات «دوستت دارم» را به ذهن و قلب آنها باز گرداند .
خدا رو شکر که ما هنوز می تونیم به هم بگییم «دوستت دارم».
<< پس از هم دریغش نکنیم >>

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 23:0  توسط ملکه شبهای مهتابی
|
نمي دانم نمازم را كدامين قبله بگذارم...
و دست پرنيازم را به دستان كه بسپارم..
گمانم كنج تنهايي همه تقدير من بوده..
خدايا ...يك تشكر هم به درگاهت بدهكارم...
به مثل آسمان پاكي خداي مهرباني ها...
مرا درياب خوبه من, كه از تو سرشارم...
مرا نگذار بيهوده اسير آرزو مانم...
اگر دنياي رويايم سراسر زيرو رو گردد..
.فقط يك حرف ميماند ,
عزيزم
دوستت دارم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 23:39  توسط ملکه شبهای مهتابی
|
عزيز دل ،
قبل از سفر بی بازگشتت .
قبل از گم شدنت پشت هزاران هزار حصار ،
پشت هزاران ورق خاطره ،
و پشت هزاران روز ديوانگی
لطفی در حق من کن
باشه؟
...
به من ياد بده به سنگ و ستاره ،
به موج و پارو ،
و به ماه تنهای پر غرور شبهايم
چگونه نگاه کنم تا ياد تو نيفتم؟
...
به من ياد بده چگونه هر زيبايی ،
هر خوبی
و هر لطافت را
با سنگ ترازوی لطافت ، زيبايی و خوبی تو وزن نکنم؟
...
يادم می دهی؟
...
راستی ...
اگر خواستی برگردی
من حدود ساعت گريه و گيتار خانه هستم ...
اگر ديرتر آمدی و پشت در ماندی ،
بوسه ای بر قفلها بزن
همه درها باز خواهند شد ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 22:20  توسط ملکه شبهای مهتابی
|
من گمان ميكردم دوستي همچون سروي سرسبز
چهار فصلش همه آراستگيست
من چه ميدانستم هيبت باد زمستانيست
من چه ميدانستم غنچه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه ميدانستم دلها همه از آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند...
**************************************
من يعنی يک دريا بی کسی، من يعنی يک آسمان دلتنگی، من يعنی يک بيابان تشنگی، من يعنی يک گورستان آرزو، يعنی يک دنيا غم، من يعنی يک قفس پرواز، من يعنی يک احساس ناپخته و خام.
شکايت از چه کنم که با دست خود خون بر دل بيمار خود کرده ام.
حکايت ازچه کنم که خود شاهد اين حکايتم. از زمانی که روح خويش را قربانی تو کردم، از زمانی که من فنای تو شد، بر سنگ نوشته زندگيم مهر غم زده شد. در خيال بتی زيبا، بی نقص و کامل از تو ساختم و در عمل به خطا خدايی کرده و به آن جان بخشيدم.
ابتدا قلب خود را به تو هديه کردم، سپس خداييم را و دست آخر خود به پايت افتادم. همه چيزدر راه تو نهادم. در تو فنا شدم. تو رفتی. تو رفتی و من فنا ماندم.
رفتی و زخم تبرت را بر ساز زندگی من زدی. آخر تو را از اين زخم جز ويرانی من چه حاصل بود؟نمی باست آرزوهايم رادر حباب زندگی می دميدم.
امشب ديگر بغض فرو مانده ام می ترکد. چاه تنهاييم آنقدر در خود جوشيد تا خشک شد. ديگر اينجا ماندن، پس از مرگ آن تک درخت عاشق سزاوار نيست. بايد رفت... بايد رفت...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 21:12  توسط ملکه شبهای مهتابی
|