تبليغاتX
...::: شبهای مهتابی :::... - .......:::::: بدون شرح :::.........

...::: شبهای مهتابی :::...

اول قـــدم عــشــق سـرانداختــن است ...... جان باختن است و با بلا ساختن است

.......:::::: بدون شرح :::.........

كوچه بازم غرق هلهلست ...غرق شادي صداهاي مبهم ترانه هاي شاد از چند ماشين به گوشم مي رسه اما اونقدر دلم گرفتست كه حوصله ندارم برم پرده رو كنار بزنم و بيرونو نگاه كنم............
شايدم حوصله دارم اما حسادت شايدم دلتنگي نمي دونم واقعا نمي دونم يه حس غريبه كه نميزاره پرده رو كنار بزنم....
صداي يه نوار از همه بيشتره ميشه گفت تقريبا مي فهمم چي مي خونه...حس كنجكاويم بالاخره به همه حسام غلبه مي كنه
ميرم و پنجره رو باز مي كنم و خودم يه گوشه تكيه مي زنم به ديوار مي خوام فقط گوش بدم مي خوام بدونم صداي شادي چه جوري مي خوام يه يه نقش خيالي تو ذهنم از شادي بكشم...
توي دلتنگي خونه يه گلي زده جوونه
صحبت از يه جفت جوره نوبت شادي و شوره....
چه اهنگ قشنگيه ..جفت جور جفت جور جفت جور بارها اين كلمه رو تو ذهنم مرور مي كنم ...يادم خودم و تو مي افتم واقعا من و تو هم يه جفت جوريم؟؟؟؟
كنجكاو ميشم چراغا رو خاموش مي كنم و پرده رو كنار مي زنم مي خوام امروز چهره يه ملكه خوشبخت ديگه رو ببينم..اروم پرده رو كنار مي زنم با ديدن ماشين عروس دوباره ذهنم پريشون ميشه مي دوني چرا....
ماشين عروس پره از گلاي رزهاي زرد رزهاي زرد ناز و كوچولو...تو چشمام پر اشك ميشه اشكايي كه هر كدوم يه اه بزرگ توشونه...حس مي كنم بد جوري قلبم درد داره...
از كنار پنجره دور مي شم كشو میزو باز مي كنم و قوطي قرصامو در ميارم يه مدت مات به قرصا نگاه مي كنم...از كدوم بايد بخورم اين دفعه كدوم يكي از اين قرصاي لعنتي قراره ارومم كنه...
اما دواي درد من هيچكدوم از اين قرصا نيست...از اين قرصا و ارامشاي ساعتي كه بهم ميدن متنفرم متنفرم متنفرم....
اعصابم بد جوري بهم ريختهبازم دارم كنترل خودمو از دست ميدم پنجره رو دوباره باز مي كنم و قوطي قرصو پرت مي كنم بيرون....
متوجه نگاهاي متعجب همراهاي عروس ميشم منم فقط نگاهشون ميكنم و بعد پنجره رو ميبيندم بزار تو بهت خودشون بمونن بزار فكر كنن ديوونم اونا چه ميفهمن درد منه چيه..
ميرم و روبروي اينه وا ميسم ...به چهره خودم رو اينه دست ميكشم گونه چپم هنوز كبوده حتي دست زدن بهش تو اينه هم برام درد اوره..از شدت بي خوابيم پاي چشمام انگار بادمجون كاشتن اما با خودم فكر مي كنم من يه دختر عاديم اما با همه عادي بودنم حتما لايق بهتر از اين وضعيت بودم...بودم يا شايدم نبودم...نميدونم ديگه اصلا مغزم كار نمي كنه
حالم از زندگي بهم ميخوره...بارها با خودم تكرار كردن واسه چي نفس مي كشم...واسه خاطر تو...اره جوابش همينه واسه خاطر تو..... واسه خاطر تو  مبارزه مي كنم تلاش              مي كنم...
اما يه صدا مدام ازارم ميده داغونم كرده واسه چي تو براي اونم فقط يه رازي اون فقط برات يه دوماد خياليه...راحتش بزار ..برو تركش كن بزار حد اقل اين زندگي كنه نفس بكشه بزار    حد اقل واسه اين صداي شادي و هلهله به اسمونا برسه...با نفس مسموم خودت دنياي اينو هم مسموم نكن.....
نمي دونم واقعا ديگه به اين مغزم نمي رسه چه كنم با تو نفس بكشم و تو رو هم مثل خودم تو مرداب حل كنم يا اينكه مثل يه پرنده كوچولو پروازت بدم بري تا به جاي يه درخت پاييزي بري و يه درخت بهاري پيدا كني...
اگه پروازت بدم میپری...........................؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 18:29  توسط ملکه شبهای مهتابی  |