تبليغاتX
...::: شبهای مهتابی :::... - .......::::::: بی تو ::::::::..........

...::: شبهای مهتابی :::...

اول قـــدم عــشــق سـرانداختــن است ...... جان باختن است و با بلا ساختن است

.......::::::: بی تو ::::::::..........

سلام شاهزاده روياهاي من
اره بازم منم همون ملكه غمگين و خسته قصر يخي.. 

همون ملكه بد قول..اما عاشق همون ملكه ديوونه كه عاشق يه شاهزاده ديوونه تر از خودش شده ...همون ملكه دشت رزاي زرد همون زردي كه تو چشم ادما نشونه نفرته و تو چشم اين ملكه ديوونه نشونه عشق...                                                                                                همون ملكه اي كه يه دسته رز زرد شده يه قصر گل تو دلش همون ملكه اي كه هر شب احوال شاهزاده مهربونشو از مهتاب و ستاره مي پرسه ...بازم بگم يا كافيه...
نه نه هيچ فكر نكن اتفاق خوبي افتاده كه دارم با اين لحن صحبت مي كنم...                          هيچ اتفاقي نيفتاده روزا رنگ شبن و شبا رنگ تنهايي و دل من همچنان پر از درد و غم اما اينجا يه چيزي هست كه همه چيو تغيير ميده و شده يه نقطه نوراني تو دل اين ملكه تنها و خسته و اون وجود شاهزاده ايه تو ديار عاشقي كه ملكه فقط و فقط به اميد رسيدن به اون ساعتها و روزها منتظره و تمام درد و رنج و اشكشو ميون تموم تاراي نخ هاي رنگي مي زاره و رو يك تابلو كوچيك مي بافه تا يه روز يه روز كه دوباره خورشيد ازادي بتابه تقديم كنه به شاهزاده روياييش...
تابلويي كه كوچيكه و بچه گونه تابلويي كه واسه شاهزاده ارزشش خيلي كمه اما ملكه اونو داره با نخ هاي دلش مي بافه...                                                                                         

يه تابلو رنگي با يه دنياي سفيد كودكانه دنياي پاك و صادق بچه ها دنياي به دور از رنگ و رياي ادم بزرگا...چيزي كه هر روز دونه دونه اشك ملكه روش ميچكه...

چيزي كه بيشتر شده بافته رنج ملكه هم دم اين روزاي سخت و تاريكش....


شاهزاده من...فرشته من...عشق جاوداني من...چقدر حالا مي فهمم كه بيشتر از اونچه فكر مي كردم دوستت دارم...حالا مي فهمم كه دستات چشمات نفسات بوسه هات همه و همه تنها دليله برا نفس كشيدن من...حالا مي فهمم كه تپشاي قلبت تنها چيزيه كه باعث ميشه اين قلب پر دردم بتپه...
 مي دونم تو اين يه هفته چي به تو گذشته مي دونم الان چقدر عصباني و ناراحتي..مي دوني هزار فكر پيش خودت مي كني..اما ...اما ..اما چه كنم دستم كوتاست و خرما بر نخيل..مي دوني من مثل چي مي مونم ...

مثل سنگاي ته يه چاه عميق و تو عين مهتاب كه هر شب تو رو از ته چاه ميبينم اما هر كاري مي كنم نمي تونم حتي نميتونم دستمو از چاه بيرون بيارم  واي به حال اينكه بخوام دست ماهو بگيرم و اسموني بشم...

تنها دل خوشي اين سنگ سياه شده همين كه شب به شب عكس ماه و تو اب چاه ببينه و زمين و زمان و قسم بده كه مبادا تلنگري به اب بزنن و نقش معشوق زيباشو خراب كنن

همون موقع ها كه عاشق تو شدم مي دونستم كه داشتنت خيلي كار مشكليه همون موقع كه تموم حرفامو برات زدم همون موقع كه فهميدي چي هستم و كي هستم بايد مي فهميدي كه يه ادم پر از مشكلم سواي همه دختراي هم سن و سال خودش...اما سواي همه ادماي دور و برش يه قلب داره كوچيكه اما پاكه و بي ريا كه با تمام وجود سپردش به تو تنها چيزي كه خيلي ها با جبر و زور و تهديد نتونستن بدستش بيارن همون چيزي كه پولاي رنگارنگ و قيافه هاي جذاب نتونستن چركين و كثيفش كنن...
تو اين روزا دل يه دل پاك و بي ريا ناياب ترين چيزيه كه وجود داره كه روزي صد هزار بار شكر كه حد اقل يكيش نصيب من شده...من به زيبايي و پاكي دل تو قسم مي خورم چون با تمام وجود اعتراف مي كنم كه دل تو پاك تر و زلال تر از قلب منه...تو يه گوهر نايابي كه خدا به من داد و اميدوارم فرصت بهم بده و موقعيتشو تا هر چه بيشتر مراقب و مواظب اين گوهر باشم حد اقل بهم فرصت بده تا چند صباحي همراه اين وجود گوهري پاك زندگي رو عشق رو ديوونگي رو خوشبختي رو فرياد رو معنا كنم..............
دلم تنگه خيلي دلم تنگه دلم مي خواد يه روز با هم بريم يه جايي كه ريا توش كمتره و قلبامون راحت تر مي تونه فرياد بزنه كاش خدا فرصت با تو بودن دوباره رو بهم بده...
وقتي دستام خالي باشه وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم كه بدونم لايق تو........................

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 15:4  توسط ملکه شبهای مهتابی  |