تبليغاتX
...::: شبهای مهتابی :::... - ......::::::: بچگی هامون ::::::...........

...::: شبهای مهتابی :::...

اول قـــدم عــشــق سـرانداختــن است ...... جان باختن است و با بلا ساختن است

......::::::: بچگی هامون ::::::...........

آره بعداز بیست و چهارسال ...دیگه نمی شه همون جوری بود که بودیم ....
دیگه دلهای اروم و دوست داشتن های صادقانه نمی تونه همون جوری باشه ..
نمی شه الان دعوا کنیم و بعد ازیک روز دوباره آشتی کنیم
دیگه دلامون صافی و پاکی بچگی رو نداره ...

راست می گی بزرگ شدیم ...آنقدر بزرگ که وقتی دروغ می گیم کسی نمی فهمه ...
وقتی کار بدی می کنیم کسی تنبیهمون نمی کنه....آره بزرگ شدیم ...

ولی اگه اینطوره چرا وقتی داشتی می رفتی گریه کردی ..
چرا وقتی تو خم کوچه گم شدی دیگه نتونستم بغض گیر کرده در گلمو بخورم و از چشمام مثل چشمه اشک جاری نشه .. چرا هنوزم وقتی یادت میکنم دلم تنگ می شه ....
چرا همه چیز گم شد ...
راستی اگه یک روز صفای کودکی رو پیدا کردی منو دوباره یادت بیار شاید بتونی گناهمو ببخشی ....
شاید بی گناه بودم ..........

*******************************************************

من نیز گناه کردم اما..... این بود گنه که با تو باشم
سرمست سبو چو باده نوشان آن لحظه که عاشق تو باشم

من نیز زدست خویش زارم افتاده و زار روزگارم
اما توبدان امید م ای یار تنها به رخ تو دیده دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 1:27  توسط ملکه شبهای مهتابی  |