تبليغاتX
...::: شبهای مهتابی :::... - ........:: من ::......

...::: شبهای مهتابی :::...

اول قـــدم عــشــق سـرانداختــن است ...... جان باختن است و با بلا ساختن است

........:: من ::......

من گمان ميكردم دوستي همچون سروي سرسبز
چهار فصلش همه آراستگيست
من چه ميدانستم هيبت باد زمستانيست
من چه ميدانستم غنچه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه ميدانستم دلها همه از آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند...

**************************************

من يعنی يک دريا بی کسی، من يعنی يک آسمان دلتنگی، من يعنی يک بيابان تشنگی، من يعنی يک گورستان آرزو، يعنی يک دنيا غم، من يعنی يک قفس پرواز، من يعنی يک احساس ناپخته و خام.
شکايت از چه کنم که با دست خود خون بر دل بيمار خود کرده ام.

حکايت ازچه کنم که خود شاهد اين حکايتم. از زمانی که روح خويش را قربانی تو کردم، از زمانی که من فنای تو شد، بر سنگ نوشته زندگيم مهر غم زده شد. در خيال بتی زيبا، بی نقص و کامل از تو ساختم و در عمل به خطا خدايی کرده و به آن جان بخشيدم.

 ابتدا قلب خود را به تو هديه کردم، سپس خداييم را و دست‌ آخر خود به پايت افتادم. همه چيزدر راه تو نهادم. در تو فنا شدم. تو رفتی. تو رفتی و من فنا ماندم.
رفتی و زخم تبرت را بر ساز زندگی من زدی. آخر تو را از اين زخم جز ويرانی من چه حاصل بود؟نمی باست آرزوهايم رادر حباب زندگی می دميدم.

امشب ديگر بغض فرو مانده ام می ترکد. چاه تنهاييم آنقدر در خود جوشيد تا خشک شد. ديگر اينجا ماندن، پس از مرگ آن تک درخت عاشق سزاوار نيست. بايد رفت... بايد رفت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 21:12  توسط ملکه شبهای مهتابی  |