تبليغاتX
...::: شبهای مهتابی :::... - .....:::: نعمتی به نام ×دوستت دارم × ::::::........

...::: شبهای مهتابی :::...

اول قـــدم عــشــق سـرانداختــن است ...... جان باختن است و با بلا ساختن است

.....:::: نعمتی به نام ×دوستت دارم × ::::::........

 

معشوق مهتاب مینویسد ...

در قصه ای قدیمی حکایت میکنند که و قتی روزی روزگاری در سرزمینی دور ، مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند ، خداوند تصمیم گرفت تا تنبیهی سخت بر آنها مقرر فرماید ، تنبیهی سختتر از آتش و سیل و زلزله و قحطی و بیماری ، تنبیهی که نسل ها را سوزنده تر از آتش بسوزاند ، با آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود.
پس خداوند ۲ کلمهء «دوستت دارم» را از ذهن و قلب مردم پاک کرد ، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنیده نه گفته و نه احساس کرده باشند.

ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود ، اما بلا کم کم رخ نمود ، زمانی که مادری میخواست ، عشق بی غش تقدبم فرزند کند ،هنگامی که ۲ دلداده میخواستند ، کلام آخر را بگویند ، و خود را به یکباره به دیگری واگذارند ، آنگاه که انسانها ، دو برادر ، دو همسایه ، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس میکردند و میخواستند که آنرا نثار دیگری کنند ، زبانه بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همهء این نیازها بود ، از دهان کسی بیرون نمی آمد و تشنگی ها سیراب نمیشد . و بعد ...
کم کم سینه ها سرد شد ، روابط گسست و ملال و بی تفاوتی جایگزین شد . دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت . آدمها در خود فشردند و در تنهایی بی وقفه از خود پریسدند :
«چه شد که ما به اینجا رسیدیم ؟ کدام نعمت از مبان ما رخت بر بست ؟ و اندوه امانشان را برید. »
خداوند دلش بر این قوم ، که مفلوک تر از همهء اقوام جهان شده بود ، سوخت و کلامات «دوستت دارم» را به ذهن و قلب آنها باز گرداند .

خدا رو شکر که ما هنوز می تونیم به هم  بگییم «دوستت دارم».

 << پس از هم دریغش نکنیم >>

                                            

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 23:0  توسط ملکه شبهای مهتابی  |