........::.::::::: میترسم :::::::::..........
دیگه نایی برای دوست داشتن برام نمونده..گاهی وقتا حس میکنم نفسهای اخرو می کشم و گاهی باشتاب پیش میرم وگاهی به شدت در جا میزنم.....
تموم چیزایی که یه زمانی برام عشق بودن یادته؟
تموم اون چیزای رنگی و قشنگ توی تنگ بلوری نگات سرمست شنا ميکردن و تو ....توی یکی از همون روزای سیاه و سفید با هم بودنمون خواسته يا نا خواسته تنگ بلوری نگاتو را به زمين زدی و شیکوندی.. اون لحظه چقدر برام غریبه بودی .......یادته؟
تو رفتی...من موندم . یه عشق شکسته بزرگ وسربه زيرو سخت...
چیزی که عوض شد رویاهای من بودو نگاه های تو و دنیای من و احساس تو...
احساسم احساسی بود ناب و پاک ولی چیزی که پیوند نخوردنی بود جادوی طلسم نگات بود..
اره جادوگر چیره دست سرزمین نفرین شده قلبم...
هنوز هم هر چند وقتی قطره های باقیمونده احساسم .خاطره های اون تنگ بلور دلتنگی ها مونو ... اون مهربونیای گا ه وبیگاهتو ...اون تب کردنهای عاشقونمو.... یادم میندازه..
اما نه...من ديگه مرد ميدون نيستم .. اره میترسم....همه که میدونن تو هم بدون...میترسم.....دستام نگام و قلبم در حال فرار و گریزن.. ...از تو ..اما تو نميدونی ..میبینی..همه چی شده تو..تو..تو........
ولی من با دردشون انس گرفتم . حالا اونا جزئی از منن...از خود خودم..درست مثل تو..که همیشه بی منی ولی من که با توام...اره شدی پاره ای وجودم..
میدونم که نميدونی و نمی فهمی ترس من از تو نيست همه واهمم همه فرارم همه دلتنگیام از دست خودمه...اره اسمشو بزار فرار من از من..این بهترین توصیفه..
اونم فرار بی حاصل که فقط خستم میکنه
اخه تا اخر دنیام که بدوم و فرار کنم از تو که نمی تونمجدا بشم..درسته که من از تو نیستم ولی تو از منی.....
اخه من زود زود دلم برات تنگ میشه میدونستی؟؟ این میشه همون گريز نا گزير از تو
اره می ترسم که تمام اين عشق... اين صداقت ..اين محبت ..دروغی بيشر نباش ولی نه دروغ نیست ..فرشته ها که دروغ نمیگن ..شایدم حقيقتیه که عمرش کمه و زیاد طول نمیکشه که دستهای مهربونتو باد بی چشم و روی روزگار با خودش ببره...
میترسم..اعتماد سبز چشمات یهو خالی شه.. و بارون چشمهام هیچوقت بند نياد.
داد ميزنم.. گريه می کنم ...طردت می کنم تا بری و من هر چه زودتر از روياهايی به زيبايی مرگ خلاصی پیدا کنم..
ولی بدون تو دلم هم که شده میگم که اين انتظار برام سخته ..خیلی سخت.....
من ميدونم و باور دارم که دنيای کوچک ما تحمل اين عشق رو نداره و میترسم از اون لحظه سياه ... حس میکنم می خوای بری...اره می خوام بری و بذاری تا ابد عاشقونه و تنها پرستشت کنم .
می خواهم عشقت تو دلم جاويد بمونه تا تو نگاه خودم..تو وجود خودم..تو جدال با سرنوشتم شکایتمونو فقط به خدا ببرم...
می خوام بروم و تو و عشقت رو با خود ببرم.... قبل از اینکه گذر زمان تورو از من بگيره و
جبر زمانه
عشقت رو.
